چرا کمونیستها خواست تعطیل رسمی ٨ مارس را در دستور نمیگذارند؟

بازپخش یک نوشته‌ از سال 2012:

1 مارس 2012
کمونیستها وکارگران آگاه، صاحب جنبش برابری زن و مرد هستند. این یک حقیقت تاریخی است که فمینیسم بورژوایی زن ستیز میخواهد برآن سرپوش نهد. برابری کامل زن و مرد در کلیه ی عرصه های اجتماعی و البته اقتصادی به نفع هردو نیمه ی طبقه ی کارگر، از زن و مرد، است؛ و منظور من از طبقه ی کارگر، نه آن سیمرغ نادیدنی و افسانه یی، بلکه همه ی زنان و مردانی است که تو امروز در محل کارت و در خیابان و پارک ها و فروشگاهها میبینی. آری؛ 99% و قدری هم بیشتر، از 7میلیارد بشر!

همین طبقه بود که یکصد ودوسه سال پیش، در میامی به میدان آمد و با خواست دستمزد برابر و حق رای، مهر خود را برجنبشی زد که تنها پس از ابراز وجود اجتماعی کارگران زن و از قرن نوزدهم و سپیده دم آگاهی کمونیستی کارگر، آغاز گشته بود! پیش ازآن، چه کسی میتواند ادعا کند که مثلا پیغمبری، از میان 124 هزار، عقلش به این قد داده بود یا متفکری، افلاطونی، کنفسیوسی، دقیانوسی این خواست را به میان کشیده بود؟ آری؛ نیمه ی دوم قرن نوزده، بر زمینه ی اجتماعی توده های زن کارگر، مارکس و انگلس ماو آگوست ببل ما و کلارا زتکین ما (با روزنامه ی “برابری”اش) این خواست را به آگاهی عمومی تبدیل کردند. این یک حقیقتت ماتریالیستی تاریخی است که بالاخره هم تظاهرات جسورانه ی زنان ما در میامی، 8 مارس 1907، برآن مهر تازه یی کوبید و انترناسیونال دوم، بنا به خواست کلارا زتکین کمونیست، 8 مارس را روز جهانی زن اعلام کرد.
منظور از روز جهانی چه میتواند باشد جز روز ارزیابی سالانه مان از این تلاش و مبارزه، تجلیل پیروزیها و تحلیل کم و کاستیها و عقبگردها و تدقیق چشم انداز و برنامه ریزی سال آتی این عرصه ی مهم مبارزاتی؟
آیا این امر بدون فرصت و فراغتی، دست کم، یک روزه امکانپذیر هست؟
بنابراین چه چیزی از این خواست عادلانه تر که ما، در هرکشوری که هستیم، یک روز تعطیل رسمی و فراغت از کار فرساینده ی مزدی را به دولتها و قانونگذاران تحمیل کننیم تا به این امر مهم بپردازیم و شب را هم دور هم جمع شده شادی کنیم؟!
این خرافه هم که بورژوازی به جامعه حقنه کرده که گویا این روز تعطیل به اقتصاد “کشور” ضرر میزند، حالا و پس از بحران بسیار زیانبار جاری که بورژوازی دامنگیر جامعه نموده، دیگر یک کلاه گشاد است و یک عوامفریبی افشا شده.
سوال امروز من که یک هفته به 8 مارس مانده، اینست که چرا میان این همه اطلاعیه ها و بزرگداشتهای پر طمطراق، جای این خواست روشن و عادلانه خالیست؟! درحالیکه این خواست، سالهاست، در برنامه ی “یک دینای بهتر” که برنامه ی مورد قبول بخش عمده ی کمونیستها ی ایران است، گنجانده شده و به علاوه من، بارها، در همین مناسبت در مورد آن قلم زده ام. حتی یکبار دومین روزنامه ی بزرگ سوئد آنرا به نظر سنجی گذاشت که 23% رای آورد؛ یعنی که نزدیک به یک چهارم جامعه از خرافه بورژوا فمینیستی “کی خرجش را میدهد” رها شده اند!
آری، این خواست یک تاکتیک درست است که آگاهی و اتحاد کارگر کمونیست و نیز توده های هنوز کمونیست نشده را بالا میبرد؛ اهمیت 8 مارس را، چنانکه در مورد اول مه، برجسته میکند و در صورت موفقیت، که بعید هم نیست، فراغتی درخور، برای پرداختن به این امر مهم، فراهم میاورد.
زنده باد 8 مارس فارغ از اضطراب کارمزدی!
مصلح ریبوار: اول مارس 2012
Jm.rebwar@gmail.com

تعطیل رسمی 8 مارس

بازپخش یک نوشته‌ی قدیمی:

در میان مطالب متنوع و مفید در گرامیداشت روز جهانی زن باید این خواست راهم به پیش راند: تعطیل رسمی 8 مارس!

8 مارس و اول مه دو روز بزرگ سال در جنبش کارگری کمونیستی هستند. اول مه، به مثابه ی روز جهانی کارگر، دربسیاری از کشورها، از جمله در ایران، تعطیل رسمی است. برای رسمیت دادن به تعطیلی روز جهانی کارگر در سایر کشورها و سراسر جهان باید کوشید. اما 8 مارس، روز جهانی زن، تنها در چند کشور سابقا “سوسیالیستی” تعطیل است. در اروپای غربی و امریکا که زادگاه و پرورشگاه این روز و این خواست جهانی برابری زن و مرد است، این روز تعطیل نیست.

کارهای بسیار مهمی روی زمین میماند اگر این روز را کارگران و اعضای عدالتخواه جامعه در محیط کاری خود بمانند و فراغت لازم را برای انجام این مهام نداشته باشند. تبلیغ و ترویج حقانیت برابری کامل زن و مرد، ارزیابی فعالیت و مبارزات ما، در این عرصه، طی سال گذشته، برجسته کردن موفقیتها و نقد و بررسی موانع و شکستها و برنامه ریزی برای سال آتی پیش رو که هرچه پرثمرتر جلو برویم؛ از جمله اموری است که ضرورت صرفنظر ناپذیرشان آشکار است. پرداختن به چنین اموری، وقتیکه کارگران و شاغلان باید 8، 9 یا 10 ساعت مشغول تامین معیشت باشند دشوارتر میشود و چه بسا زمین میماند!

در واقع، برای پرداختن کافی به این امور مهم به بیش از یک روز وقت نیاز است. ما تنها فعالان عبوس یک مبارزه ی سخت نیستیم. ما میخواهیم چنین روزهایی را با برپایی جشنهای شاد و فرحبخش به پایان ببریم. آیا پر توقعی است اگر بخواهیم برای چینی جشنی هم به یک روز کاری دیگرهم نیازمندیم؟ اگر برای استراحت و آماده شدن مجدد برای کار، یک روز تعطیل دیگررا هم به خواسته ها اضافه کنم، دیگر حسابی داد حسابداران بورژوازی را درمیاورم که، جز هنگام محاسبه ی دستمزد، حساب نیروی کار مارا، دقیقه به دقیقه ، دارند! اما واقعیت اینست که مذهبی ها برای مراسمهای ارتجاعیشان توانسته اند سه روز تعطیل برا ی اعیادی نظیر پسح (پٌسک، ایستر) و کریسمس شان به جامعه تحمیل کنند ولی وقتی نوبت به اول مه و 8 مارس ما میرسد، حسابداران بورژوازی دادشان در میاید! ما در یک حکومت کارگری، با هدف لغو کارمزدی، فرصت کافی برای چنین مراسمها و جشنها یی را فراهم خواهیم کرد. اما حالا و زیر سلطه ی بورژوازی هم، هرجا زورمان برسد باید برای هریک از این مناسبتها یک یا دو و حتی سه روز کار را، به عنوان تعطیل رسمی به بورژوازی تحمیل کنیم.

من این خواست را چند سال پیش در دومین روزنامه ی بزرگ سوئد منتشر کردم. این روزنامه از خوانندگان خود همه پرسی کرد و این خواست 23% موافق داشت. 23% اکثریت نیست اما تقریبا یک نفر از چهار- پنج نفر موافق بود. به این معنی که دراین دنیای خرافه زده ی بورژوازه هم میتوانیم به پشتیبانی انبوهی از مردم امیدوار باشیم!

کمونیستها در هر کشور و در پیوند با مبارزات کارگران محل، برای این خواست، نیرو بسیج میکنند. این مطالبه، خود، بسیج کننده هم هست و گرایشهای بورژوایی را که میخواهند 8 مارس را مصادره کنند، به زیر حجاب ببرند یا آنرا به یک جنبش لینی با خواستها یی کمتر از برابری کامل زن و مرد تبدیل کنند، محک میزند.

مصلح ریبوار

Jm.rebwar@gmail.com

سهند مطلق: رنسانس فرهنگی و انقلاب جنسی در ایران

سهند مطلق: رنسانس فرهنگی و انقلاب جنسی در ایران
پنج شنبه, 03 بهمن 1392 17:08
پرینت
ایمیل
sahand-motlaq 2a302
زیباست؛ ولی کاش بیشتر فاکتوئل و بیشتر مستند میبود. به‌ صورت فعلی، بیشتر به‌ بیان آرزوهای نویسنده‌ شبیه‌ است تا وصف واقعیتی که‌ منهم فکرمیکنم در جامعه‌ جریان دارد. دست مریزاد.
مصلح رئبوار

تاریخ را همیشه آیندگان نوشتند. ولی باتوجه به رخداد های امروز شاید بتوان بخشی از تاریخی را که هنوز نوشته نشده را حدس زد. البته نه حدسی بر اساس شانس و اقبال، بلکه با توجه به تحولات اخیر در بین جوانان و زنان جامعه ایران میتوان به نتیجه ای قطعی رسید، بدون شک تاریخ نویسان از نسل امروز به عنوان مجریان یک رنسانس در ایران و یا بدعت گذاران انقلاب جنسی یاد خواهند کرد. نسلی که در حال شکستن و از بین بردن تمامی مناسبات سنتی و مذهبی و تبعیض امیز است، نسلی که با چنگ و دندان در حال مبارزه است و چون پیکر تراشی در حال تراشیدن پیکری جدید، زیبا و مدرن است و میخواهد مناسبات و قوانین خود را جایگزین تمامیت مناسبات و قوانین نسلهای پیش از خود کند.

بحث هایی را که در ادامه باز خواهم کرد در رابطه با بخش اکثریت جامعه ایران نیست بلکه در باب نسل جوان و زنان پیشرو و رادیکال جامعه است که بیشترین تاثیر را در مناسبات اجتماعی و فرهنگی و بالطب سیاسی جامعه اعمال کرده و خواهند کرد.

سنت شکنی در مناسبات روزمره، رها شدن از قید و بندهای مذهبی و تغییرات جدی در نوع سلایق بزرگترین وعمیق ترین شکاف ها را بین نسل امروز و نسل پیش از خود را باعث شده و این روند چنان شدتی گرفته که بخشی از نسل گذشته را نیز مجبور به همراهی کرده است.
انقلابی که در حال وقوع است را شاید از جهاتی بتوان با انقلاب جنسی دهه شصت و هفتاد در اروپا و آمریکا مقایسه کرد که ادامه این انقلاب بمراتب فراتر از آن جنبش در غرب خواهد رفت. گذشتن از مناسبات سنتی و عبور از خواست های خانواده و ارتباطات جنسی خارج از چهارچوب خانواده. شکستن مرز ها و عبور از سنتها در روابط جنسی همه و همه از وقوع یک انقلاب بزرگ خبر میدهند.
سرعت و شدت این تغییر و نزدیکی این انقلاب را میتوان در ترس و تقلای بخش سنتی و مذهبی و بی اعتبار شدن و به حاشیه رانده شدن این بخش از جامعه نیز دید، علیرغم داشتن قدرت در حکومت و تبلیغات وسیع در مدیا و پرداخت هزینه های سنگین برای ترویج و تبلیغ رسوم قرون وسطا و اعمال جرایم و محکومیت های سنگین برای ساختار شکنان شاهد رادیکال تر شدن و علنی تر شدن مبارزات جوانان و زنان این نسل هستیم.
“ژانت آفاری استاد تاریخ معاصر در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا و پژوهشگر تاریخ اجتماعی ایران در مصاحبه خود با دویچه وله میگوید که تغییرات زیادی در زمینه روابط جنسی و ازدواج در ایران روی داده و می‌افزاید، تنها زمانی می‌توان گفت ایران به مرحله انقلاب جنسی رسیده که دختران با آگاهی و با علم به اینکه چه می‌کنند و چرا می‌کنند دست به سنت ‌شکنی بزنند.”

شاید درک این مسئله برای من و هر کسی که در ایران زندگی کرده و فشار سنت و مذهب را با پوست و گوشتش حس کرده راحت تر از ژانت آفاری باشد. وقتی با جوانان و زنان برخورد میکنید و مناسبات رفتاریشان را با مناسبات رفتاری نسل قبل مقایسه میکنید به بی پردگی و صراحت رفتاریشان کاملا پی میبرید.
من در پیشرو بودن و معترض بودن بخش کثیری از زنان و جوانان جامعه شکی ندارم، و با توجه به تغییرات حاصل شده میتوان این بخش را پیشرو و رادیکال تر از بخش های دیگر جامعه تصور کرد، در چنین انقلاباتی نظیر انقلاب دهه شصت و هفتاد میلادی در اروپا و آمریکا نیز بیشترین فشار و تلاش را این بخش جامعه متحمل شدند و رادیکال ترین و موثر ترین شکل مبارزه را نیز در این بخش از جامعه میتوان پیدا کرد.
اگر نگاهی به ارتباطات افراد در دو دهه قبل بیندازیم فشارها و محدودیت های زیادی را میتوان نام برد که به واسطه سنت و مذهب به جامعه تحمیل شده بود، به عنوان مثال؛ بکارت ، سکس خارج از چهارچوب خانواده و ازدواج، همجنسگرایی، طلاق، همه این واژه ها تابوهایی وحشتناک را بدنبال داشتند. دید جامعه و خانواده بشکل دیگری بود ولی امروز مسئله بکارت در دید جامعه بطور قابل ملاحظه ای تغییر کرده، جامعه و خانواده ها نسبت به همجنسگرایان به گونه ای دیگر برخورد میکنند در این رابطه میتوان مثال های زیادی زد.

حتی صحبت کردن درباره مسائل جنسی کاری شرم آور بود. و اگر کسی مبادرت به صحبت در این زمینه میکرد به بی شرمی و بی حیایی محکوم میشد. نسل امروز آبرویی را که به واسطه سنت های عقب افتاده به او تحمیل شده بود به قول معروف خورده و حیا را قی کرده. من این قی کردن حیا و شرمی را که حاصل عقب ماندگی بود را به فال نیک میگیرم و تبلور انقلاب جنسی در ایران میدانم.
در اوایل دهه 70 شمسی، روابط و مناسبات خارج از خانواده از هر نوعی از سمت بخش عمده ای از جامعه مردود بود. اگر دختر و پسری وارد رابطه میشدند جدای ترس از مامور و کمیته و پاسدار، وحشتی دیگر نیز گریبان گیر روابط بود، “خانواده”، ترس از افشا شدن این قضیه درخانواده بخصوص برای دختران جامعه گاهن بیشتر از نیروهای سرکوب دولتی بود. ولی بعد از چند سال مناسبات به زعم تمامی فشارهای وارده از سوی خانواده، سنت، مذهب و دولت تغییر کرد، امروز دختر و پسر نه تنها برای برقراری ارتباط ترسی از دستگاه سرکوب دولتی ندارند بلکه چندین گام به پیش نیز رفته اند، از مرز خانواده عبور کرده اند و به راحتی دوست و به اصطلاح شریک جنسی شان را به خانواده معرفی میکنند. این تغییری که امروز در جامعه پیش آمده و خانواده را مجبور به قبول مناسبات جوانان وبه زیر کشیدن مناسبات سنتی کرده حاصل یورش بخش عمده ای از زنان و جوانان به سنت است.
امروز مسئله نداشتن بکارت مهم تلقی نمیشود و دختران به راحتی در دوران قبل ازدواج به دور از هر ترسی از جانب خانواده و جامعه وارد رابطه میشوند و ترجیح میدهند از بین رفتن بکارتشان توسط کسی انجام بگیرد که با او احساس راحتی و آرامش میکنند.

دختر در جامعه ی در دهه شصت و تا اواسط دهه هفتاد شمسی، غالبا ارضا جنسی را فقط در قالب ازدواج میتوانست درک کند و باید در خانه پدری منتظر انتخاب شدن مینشست. امروز این تناسب توسط بخش پیشرو زنان بهم خورده. نه تنها ارضا جنسی و سکس به مقوله ای قابل بحث، طبیعی و نیاز جسمی بدل شده بلکه زنان جامعه از بند مرد سالاری و تحت سرپرستی مرد خود را آزاد کرده و سعی در انتخاب پارتنر جنسیشان دارند.
خود مقوله استقلال زنان مقوله ایست که گریبان مردسالاری را گرفته و سعی در دریدن مناسبت هایی دارد که به واسطه سنت و مذهب به زن القا شده بود. زن که توسط سنت و مذهب انسانی ضعیف معرفی شده بود و جامعه سنت زده و مذهب زده تحت انقباد حکومت مذهبی نیز سعی داشت او را در سایه ی مرد مخفی نگه دارد امروز در حال مبارزه ای در وسعت بسیار گسترده برای باز پس گرفتن حق انسانی اش است. زنی که تا دیروز برای مسافرت رفتن، برای ازدواج کردن، برای انتخاب شغل، برای ادامه تحصیل نیاز به اجازه پدر و شوهر داشت امروز این سنت قرون وسطایی را به مصاف مبارزه کشیده است. امروز شاهد مستقل شدن هر چه بیشتر زنان هستیم . زنانی که در سنین جوانی از خانواده جدا میشوند، مشغول به کار میگردند و علیرغم تمام مشکلاتی که جامعه در جلوی پایشان قرار میدهد مستقل زندگی میکنند و تصمیم میگیرند.

یکی از عمده ترین دلایل بالارفتن سن ازدواج در جوانان، استقلال زنان و شکسته شدن تابوی روابط جنسی است. زنی که تا دیروز ارضا جنسی اش در حاله ازدواج و سنت ممکن بود امروز از این مرز عبور کرده، زنی که تا دیروز برای فرار از فشارهای خانواده و پیدا کردن استقلال تن به ازدواج میداد. امروز در خود نیازی نمیبیند که استقلالش را در سایه مردی پیدا کند. بلکه به دنبال استقلال شخصی، مطالبه حقوق انسانی و برابرش می باشد که سالیان سال توسط مذهب و سنت به زنجیر کشیده شده بود.
مطالبی که تا به اینجا ذکر شد تنها گوشه هایی از این جنبش اگاهانه زنان و انقلاب جنسی در حال وقوع بود. البته در این انقلاب جنسی عمده تلاش آن به عهده زنان و جوانان است. پذیرش این تغییرات از طرف مردان پیشرو و حمایت انها از جنبش زنان نیز تاثیر به سزایی در پیشبرد انقلاب جنسی دارد. مردان جوانی که عملکرد و رفتار پدران خود و حکومت را به نقد کشیده و سعی در ساخت روابط مدرن دارند. مردانی که ساختار های فکری سنتی را نه تنها قبول نکرده اند بلکه سعی در تغییر بنیادی آن دارند دوشادوش زنان پیشرو در پایه گذاری این انقلاب سهیمند.
باور و قبول همجنسگرایان و مقوله همجنسگرایی نیز یکی دیگر از تحولات و تغییرات بنیادی جامعه است، همجنسگرایانی که از سوی جامعه و خانواده مورد ظلم بودند و همه سعی در پاک کردن و ندیدن این بخش از جامعه داشتند امروز از طرف بخشهایی از جامعه پذیرفته میشوند. تا چند سال پیش، از این افراد جامعه با القابی منفور یاد میشد و در بهترین حالت به این طیف به چشم بیمار نگاه میکردند. و با چنان شدتی سعی در سرکوب این بخش وجود داشت که حتی خودشان نیز تمایلات جنسی شان را مخفی میکردند. ولی امروز شاهد پذیرفته شدن همجنسگرایان به عنوان انسانی طبیعی هستیم. خانواده های آنها در کنار آمدن و پذیرفتن این مسئله اند و کمتر شاهد کتمانشان هستیم. امروز شاهد هستیم که به راحتی فرد همجنسگرا تمایلات جنسی اش را بدون وحشت و ترس ابراز میکند و از حقوق انسانی دزدیده شده اش توسط مذهب و سنت و حکومت دفاع میکند. همراه شدن بخش های دیگر جامعه در دفاع از حقوق همجسنگرایان و دیگرباشان نیز نشان از تحولی عمیق در جامعه است. امروز شاهد صحبت های مادری هستیم که از تمایلات جنسی پسر همجنسگرایش میگوید. و نه تنها آن را کتمان و سرکوب نمیکند بلکه میپذیرد و باور میکند. اینها همه حاصل مبارزات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی و تغییرات بنیادی در مناسبات فرهنگی جامعه دارد.

بی اعتنایی به سنت های قدیمی را حتی میشود در سلایق جوانان و زنان مشاهده کرد. تغییرات عمده در نوع پوشش نسل جدید. نیز یکی دیگر از فاکت های ضد سنتی و مذهبی جامعه است. به طوری که به واسطه قوانین سنتی و مذهبی هر روز با هزینه های گزاف سعی در نگه داشتن جامعه در قهقرای تاریخ دارند ولی نسل امروز با سرعت و شتابی باور نکردنی سعی در مدرن و به روز شدن میکند، این تناقض و ضدیت نسل جوان و زنان را به قوانین مذهبی و سنتی میتوان در نوع پوشش انها نیز لمس کرد. علیرغم تمام بگیر و ببندهای دولتی، هر روز شاهد جدل و دعوای این نسل با نیروهای امنیتی هستیم.
نسل جدید بارها و بارها حتی نشان داده که حتی تمایلی به گوش دادن به موسیقی سنتی و مناسبات هنری گذشته ندارد و هر روز آلترناتیوی جدید و مدرن را به جامعه معرفی میکند. هر روز شاهد بی رونقی بازار موسیقی سنتی و از طرفی باتوجه به ممنوعیت های شدید از طرف دستگاه های دولتی شاهد روییدن روزانه گروه های موسیقی مدرن زیر زمینی و سبک های جدید هستیم.
در کنار تمامی این تعاریف، کمرنگ شدن و بی اعتبار شدن مذهب را نیز باید مورد توجه قرار داد. سیسستم تبلیغات دولتی سعی در ترویج قوانین شریعه و مقدس نگه داشتن مذهب دارد. ولی از طرفی در تمامی بخش های جامعه میتوان بی اعتباری مذهب را مشاهده کرد. هر چه دستگاه تبلیغات دولتی سعی در مقدس نگه داشتن مذهب میکند جامعه با سرعت بیشتری هاله تقدس را از آن میزداید. البته جامعه ایران به هیچ عنوان مذهبی نبوده و نخواهد شد. و مذهب به زور حکومتها به خورد جامعه داده شده ولی باز هم در مناسبات های شخصی میتوان نفرت مردم را از مذهب لمس کرد. برای مثال در کشوری مثل هند که برای نماز خواندن و مسلمان بودن اجباری نیست و به راحتی شما میتوانید بدون ترس از شلاق و اعدام، بی خدا بودن و غیر مذهبی بودن خود را اعلام کنید. ولی بخش مسلمان جامعه هند بدون هیچ فشار دولتی شدیدن به مذهب باورمندند. ولی در جامعه ایران چنین چیزی به هیچ عنوان قابل شهود نیست . بیشتر کسانی که در جامعه ایران زندگی میکنند به محض این که فشار دولتی به واسطه سفر و یا هر امکاناتی برداشته میشود بلافاصله مناسبات مذهبی را به دور میریزند و نفرت خود را نسبت به مذهب اعلام میکنند.

پارتی های شبانه و مختلط، روابط دختران و پسران، نوشیدن مشروبات الکلی، گوش دادن به موزیک های غربی، پوشش غیر اسلامی اینها همه نمونه هایی هستند که در اکثر خانواده ها قابل مشاهده هستند و منافات زیادی با عقاید مذهبی دارند. با توجه به ممنوعیت های شدید در جامعه و جرایم سنگین دولتی نسبت به این مسائل روزانه شاهد گسترده شدن این رفتار ها در جامعه هستیم .
شاید عمده بی هویت شدن مذهب را بشود در تلاقی مراسم های مذهبی با مراسم های غیر مذهبی دید. در چنین تلاقی هایی میتوان استیصال مذهب و بی اعتباری اش را به روشنی دید.
به عنوان مثال میتوان به تعطیلات مذهبی اشاره کرد. در چنین روزهایی به جای پر رونق شدن مکان های مذهبی شاهد مسافرت مردم به سواحل شمالی و مکان های تفریحی هستیم. جامعه تفریح و شادی رو به صورت غیر رسمی جایگزین مراسم مذهبی میکند و از آن به شکل دلخواه خودش استفاده میکند. در فراخوان هایی که توسط بخش جوان جامعه برای شادی اعلام می شود شاهد هجوم مردم برای شرکت در این جشن ها و استصال رژیم در برابرش هستیم، حال که رژیم با توجه به داشتن قدرت رسانه ای نتوانسته بعد از گذشت سی و چند سال چنین شوقی را برای شرکت در مراسم مذهبی ایجاد کند و هر روز شاهد جدایی و فاصله عمیق تر جامعه از مذهب هستیم. که این جدایی و فاصله در بخش جوان جامعه قابل لمس تر و پر رنگ تر است.

تمام این تعاریف و مثال ها گوشه کوچکی از مبارزات جوانان و زنان پیشرو و رادیکال جامعه بود، جامعه ای که از سنت و مذهب خسته شده و سعی در تغییر بنیادی و ریشه آن دارد. تمامی این مناسبات رفتاری جدید، از شروع انقلابی بزرگ حتی فراتر از انقلاب جنسی در اروپا و آمریکا خبر میدهد. انقلابی که چنان بختکی در کوچه پس کوچه های شهر در حال جولان است و هر روز شاهد پیوستن تعداد بیشتری از افراد جامعه به صف سنت شکنان هستیم .
اگر نگاه منصفانه ای داشته باشیم میتوان انقلاب جنسی یا رنسانس فرهنگی در حال وقوع را ببینیم که به درستی گریبان سنت و مذهب را گرفته و سعی در دریدن آن دارد. انقلابی که حاصل تلاش زنان و جوانان امروز جامعه است. و آیندگان از آنان به عنوان مجریان رنسانس فرهنگی یا انقلاب جنسی یاد خواهند کرد. درنهایت نتیجه به ثمر نشستن این انقلاب را باید در عرصه سیاست دنبال کرد. برای نهادینه شدن این مناسبات جدید اجتماعی و فرهنگی و پیروزی این انقلاب و جنبش، باید در عرصه سیاست این مناسبات بصورت قانون درآیند و حکومت آتی بعد از جمهوری اسلامی نماینده و مجری آن باشد.

حجاب، سنگسار، خانواده ی مقدس و “صنعت” تنفروشی، دهن کجی امپریالیسم است به 8 مارس!

مصلح ریبوار؛ فوریه ی 2009

هشت مارس را باید شادباش گفت. این یک دستاورد بازگشت ناپذیر است. اما شادباش شاید همینجا پایان یابدو جایش را به یک تلخکامی بدهد. راستی چرا یکصدویک سال پس از این پیروزی باید با مشکلاتی دست وپنجه نرم کرد که گویی سر از گور برآورده اند؟!

توانایی تئوریک چندانی نمیخواهد تا ببینیم چگونه سرمایه ی امپریالیست درمسیر تکامل، بخوان گندیدگی، خود هرچیزی را به کالا تبدیل کرده است. جهان به یک دهکده ی تنگ بهم بافته ی صنعتی تبدیل شده است که نه تنها خوراک و پوشاک و مسکن بلکه کلیه ی مایحتاج بشری، حتی هوا وآفتاب به کالای قابل خرید وفروش و به تبع آن در دسترس دارایان و دور از دسترس نداران تبدیل میشود. این ستم بیش از همه دامن زنان را گرفته و تلختر آنکه: تن انسانها هم، هرچه وقیحانه تر به کالا تبدیل شده و تنفروشی یک صنعت خوانده میشود! درسحرگاه این نظام، نیروی کار به کالا تبدیل شد و بردگی مزدی نرم جامعه شد. حال اما، و درشامگاه این جهنم، ازتن وسکس و عشق آدمی، بازار تولید انبوه ساخته اند و مدعیند که نظامشان اوج تمدن است. ریاکاریشان نفرت انگیزتر میشود وقتی برتن انسان، چون نمادی از شرم، حجاب میپوشانند؛ عشق را زیر شلاق میگیرند ویابه چاله ی سنگسار میفکنند انسانها را، نه با ریسمان پوسیده ی سنت، چنانکه مدعیند، که با زنجیرهای گران نیاز اقتصادی به هم میبندند (و در اساس از دیگران جدا میکنند!) و نام خانواده برآن مینهند!

بار بحران اقتصادی دهشتناکی که با جنگهای جهانی قابل قیاس است، اینبار روشنتر از همیشه، بردوش طبقه ی کارگر و به خصوص زنان است. زنان با کارخانگی بی اجر و مزد و با مزد نازلتر، درصورت اشتغال، محرومترین بخش این طبقه هستند. هزینه ی بیکاری کارگر، از طریق خرافه ی خانواده و سنتهای آن، بیش ازپیش به دوش خواهر، برادر، پدر یا مادر افکنده میشود و لباس عاطفی هم برتن میکند.

بردگی عریان، در بسیاری مناطق عریانتر از همیشه خودرا مینمایاند. بردگی جنسی هم، به یمن بازگشت سنتهای کنسرواتیو بیشتر پذیرفته میشود. حجاب، صیغه، چند زنه ودیگر فرمهای تحقیر، در این صدویک سالگی 8 مارس، تهوع آورتر جلوه میکند.

فرودستی زن، نه تنها مشکل اکثریت عظیم نزدیک به 7 میلیارد بشر است بلکه میرود تا دامنه خودرا به مناطقی از جهان و به عرصه هایی از جامعه که پیشتر از آن عقب رانده شده بود بازگستراند. نه تنها در مناطق اسلامزده راه برابری زن و مرد سد میشود بلکه دراروپا و روسیه و چین و (با بازگشت قوی کنسرواتیسم) در امریکا، شاهد عقب نشینی های چندش آوری هستیم. حجاب، در خیابانهای نه تنها تهران وآنکارا وقاهره، که در اروپا نیز با تشویق فرهنگ گندیده ی امپریالیستی روبروست. پیشی گرفتن تعداد پسران و جوانان مرد، در چینی که هنوز ادعای کمونیسمش را به کارگر میفروشد، سر به دهها میلیون میزند؛ که خود نتیجه ی سقط جنین با برنامه ی اطفال دختر بوده است؛ مشکلی که اکنون در سوئد هم به روزنامه ها درز کرده است! سنت ازگور برخاسته ی صیغه، منحصر به مذهب کپک زده ی ایران نیست؛ سالهاست که در آمریکا شبکه های مردان چند زنه “کشف” میشود!

اینها تازه، نوک کوه یخ آن ستم گسترده ایست که با نهاد خانواده روزمره شده است؛ نهادیکه عشق و خوشبختی را به استثناهای زودگذر و کم عمق تنزل داده وکلاف سردرگم مشکلاتی جهنمی را با زندگی زنان در سراسر گیتی به هم بافته است؛ (تا نیروی کارش، ازقبل خانه داری زن ارزانتر تمام شود؛ به علاوه، طبقه به اجزای نامتحدی تقسیم شود). به کمک چنین خرافه یی ست که فروش زنان با نام مهریه وشیربها شدت گرفته وحتی دستمزد کمتر شغلهای “زنانه” یی نظیر پرستاری و معلمی توجیه میشود و موقعیت فرودست زنان طبیعی و ابدی مینماید.

به همبافتگی این نابرابری جنسی با نظام یکسره امپریالیست سرمایه که راهی برای ترقیخواهی و رفرم باقی نگذاشته، آشکارتر از هرزمان گذشته است. وقتی میبینیم چگونه “صنعت” تنفروشی را، ازجمله در شبکه های هتلهای لوکسشان، باد میزنند؛ چگونه بزرگترین و معتبرترین اتوریته های این نظام، آشکارتر از همیشه، به دستبوس پاپ و خاخام و آیت الله میروند و دست سنگسارگرانرا میبوسند؛ چطور”پارلمانها”یشان پراست از عمامه به سرهای ریشویی که برای نمایندگان خدا دم تکان میدهند و قوانین پوسیده ی ضد زن “به تصویب میرسانند”؛ بازهم بیشتر آشکار میشود که از این امامزاده ی سرمایه، نه تنها نباید انتظار معجزه داشت بلکه باید به روشنی دید که این نظام، قداره اش از رو بسته و دشمن نهادینه ی زن و برابری انسانهاست.

این مهم تماما برعهده ی خود ما افتاده است؛ بر عهده ی طبقه ی کارگر و جنبش کمونیستیش! ما دراین راه وارث پیشرویهای فراوان نه تنها سرمایه داری پیشرفته یی که دیگر به تاریخ پیوسته بلکه و مهمتر، وارث مبارزات زنان کارگری هستیم که با وارد شدن به بازار کار از همان سرآغاز سرمایه داری، درواقع پایه ی عینی و اجتماعی جنبش برابری زن و مرد بوده اند. آنان، با بیرون رفتن از خانه، نه تنها به عنوان کارگر به صف گورکنان نظام ستم و استثمار پیوستند بلکه درعین حال نهاد خانواده یعنی یکی از ارکان اساسی این نظام را به چالش کشیدند و مستقیما زیر ضرب گرفتند. چنین حقایقی که در کارهای مارکس، انگلس، ببل، کلارا زتکین، لنین ودیگران منعکس است، منشا مشکل و نیز راه برون رفت از آنرا با چنان روشنی نشان داده که عرصه ی تئوریک و معنوی این مبارزه را هم یکسره از آن ما کرده است.

جنبش ما با برآمدهایی نظیر 8 مارس، سنتی پیشرو، مدرن و بیش از صد ساله را پی افکنده که مدتهاست برابری زن و مرد را به یک نرم جهانی تبدیل نموده است. درخشانتر از آن هم جنبش 8 مارس 1917 بود که به طلیعه ی انقلاب اکتبر مبدل شد؛ انقلابی با دستاوردهای فراوان که آرمانهای 8 مارس را هم به تحقق نزدیکتر کرد. این پیش کسوتی درمبارزه برای برابری را، هیچگاه کمدیهایی نظیرروز فاطمه ی زهرا ویا کشف حجاب شاهنشاهی و یا هیچ فمینیسم الکنی نتوانسته ازما بگیرد. بورژوازی بحرانزده ومفلوک جهان، درجاهایی که نمیتواند قداره اش را ازروببندد، با طرفه های فمینیستی درصدد مهار کردن این جنبش است تا از ضربه زدن آن به سنتهای پوسیده ی ضد زن بکاهد. این نظام، اما، درگیرتر از آنست که بتواند دربرابر چرخ تاریخ بایستد.

مشکل اما اینجاست که نیروی محرکه ی این چرخ تاریخ که ما باشیم، به همه ی توانایی خود آگاه نیستیم. گرامیداشت 8 مارس میتواند راهگشایی باشد که بتوانیم صفوفمان را منسجم ترکنیم.

مردم شايسته هنر و ادبيات و فرهنگ ديگرى هستند. منصور حکمت

مقاله ای از منصور حکمت در وصف حال ” هنرمندان ” ملی – اسلامی , باز پخش به مناسبت دریوزگی این جماعت برای حکام دزد و جنایتکار اسلامی!

ماهواره و آل احمدهاى پلاستيکى
منصور حکمت

“تقريبا تمام مردان بزرگ جهان ما مرده اند، موتزارت، بتهوون، پوشکين، اليوت… حال خودم هم زياد تعريفى ندارد… “

مجله پانچ

صنف روشنفکر هنرمند و اهل ادب ايرانى سه چهار دهه اخير پديده جالبى است که مطالعه روحيات و خلقيات و مشغله هايش براى کسى که وقت و حوصله اش را داشته باشد خالى از لطف نيست. نزد اينها خود بزرگ بينى و خود محور پندارى که شايد يک عارضه حرفه اى اين صنف در همه جاست، به يک موتاسيون ژنتيکى تمام عيار بدل شده است. کمتر کسى چون صنف روشنفکر ادبى ايرانى دوره اخير در ارزيابى اندازه و ارج و قرب و جايگاه اجتماعى خويش اينچنين به بيراهه رفته است. پسقراولان جامعه و جامانده هاى هر تند پيچ تاريخ معاصر، مدام خود را ناجيان و راهنمايان آن انگاشته اند. بيمايگى و لکنت انديشه با هنر و آفرينش عوضى گرفته شده. کمتر قشرى اينچنين واپسگرا و دست و پا چلفتى چنين رسالتى براى ارشاد و هدايت براى خود قائل بوده است. کمتر جماعتى اينچنين فراموش شده و در حاشيه رها شده، چنين خود را مرکز عالم پنداشته اند. کمتر فرقه اى اينچنين اسير گذشته، چنين سهمى از آينده را حق خود دانسته است. اين صنف، اين فرقه، يک پديده مردانه، ملى، اسلام زده، تمدن ستيز، گذشته پرست، سياه پوش، ضد علم و آخوند مسلک و کلاه مخملى مآب است. سنتى است که فقط به اعتبار اختناق آريامهرى و اسلامى و بسته بودن چشم و دست و دهان مردم و تکفير شعور در آن مملکت تا امروز دوام آورده است. ميگويم فرقه و صنف، چون اگرچه قطعا همه را نبايد به يک چوب راند و لابد ميتوان معدودى از شاعران و نويسندگان را خارج اين دايره بشمار آورد، اما افق و نگرش چندش آور اين فرقه است که به باصطلاح محيط ادبى ايران حاکم است. آقاى عباس معروفى، در ستونش در روزنامه نيمروز تحت عنوان “حضور خلوت انس” (المعنى فى بطن الشاعر)، يکبار ديگر ما را به سياحت اين دنياى کج و کوله نارسيسيم و خودفريبى و عقب ماندگى ميبرد. ايشان در ستونش، شايد از سر ساده دلى، تمام محاسن اين صنف را يکجا و بدون پرده پوشى به نمايش گذاشته است. دعواى آقاى معروفى و رژيم اسلامى به شکلى نمونه وار جوهر کشمکش کل اين قشر با ارتجاع سياسى در ايران را در خود فشرده کرده و معنى ميکند. دعوا، آنطور که خودش ميگويد، سر کاغذ و اجازه نشر نوشته هايش است. معتقد است که “کاغذ فروشهاى ظهير الاسلام به قدرت رسيده اند” و کنترل قلم را بدست گرفته اند. تنومندانى که “درخت اره ميکنند تا کاغذ کنند” راه بر آنها که چون ايشان “نبوغى دارند و شب تا صبح نميخوابند و تخيلات خويش بر کاغذ مياورند” بسته اند. ايشان اعتراض ميکند: “اين کاغذهايى که با ارز خون جگر وارد مملکت ميشود مال من و امثال من است”، استدلال ميکند: چرا وقتى صحبت صنعت و کشاورزى است متخصصين را خبر ميکنند، اما تا پاى هنر و فرهنگ ميشود همه، “جامعه”، عوام الناس، خود را صاحب نظر ميدانند و صحنه را شلوغ ميکنند. “در مورد مسائل فرهنگى ماشاالله هزار ماشاالله شصت ميليون صاحبنظر داريم که به هيچ قيمتى هم کوتاه نميايند. بيچاره پديد آورندگان فرهنگ و نويسندگان ادبيات خلاقه (شکسته نفسى نفرمائيد) که از پس معرکه سرک ميکشند ببينند آن وسط چه خبر است”. نه اينطور نميشود، رژيم اسلامى منفعت خود را نميشناسد، دارد منافع ملى را فداى خود محورى ميکند. درد آقاى خامنه اى و انصار حزب الله از “تهاجم فرهنگى” را آقاى معروفى است که خوب درک ميکند. ايشان آنتن بشقابى هاى بالاى ساختمان ها را نشان سران رژيم ميدهد و خيرخواهانه نصيحت ميکند: اگر MTV و برنامه هاى “مبتذل” آن ميدان پيدا کرده از آن روست که دهان ايشان و امثال ايشان بسته است، کتابهايشان منتظر اجازه چاپ مانده، “بهترين خالقان آثار ادبى و هنرى” را گوشه نشين کرده اند. “مجنون دارد ويلان پرسه ميزند و مينالد و مردم دارند از ماهواره ليلى را نگاه ميکنند”. اگر کسى سر بر نميگرداند تا به اين مجنون رنجيده و ويلان نگاه کند شايد از آنروست که شکل و شمايل آشنا و کسالت آورى دارد. ميشناسندش، نميخواهندش. سالهاست اين تيپ اجتماعى در آن مملکت کشيمنى توليد ميشود. آل احمد هاى پلاستيکى. خوشبختانه اين يکى خود ميداند تمام وجودش کپى و تکرارى است. ميگويد: “گفتم که تاريخ اين صد سال به شکل وحشتناکى تکرارى است … اين روزها کتابى ميخواندم که بشدت مرا تحت تاثير قرار داد “حسن مقدم و جعفرخان از فرنگ برگشته” … جالب است… نفرت حسن مقدم به غرب، و توجه او به مصالح ملى و شهامتش در بيان دردها مرا به اين باور ميرساند که انگار زمان نگذشته است.” اگر از حسن مقدم تا عباس معروفى، زمان نگذشته باشد، مکان از قرار گذشته است! اگر “نه غربى” شعار حسن مقدم بوده باشد، مصرع “نه شرقى” اش، مستقيما محصول واشنگتن دى سى است: “به مقامات رژيم گفتم بيائيد همه روزنامه ها را تعطيل کنيد و يک “پراودا” منتشر کنيد براى همه مردم”. احسنت، چه سخن نو و چه ادبيات خلاقه اى! چه انتقاد عميق و سازش ناپذيرى به ارتجاع سياسى در ايران! اگر تصور ميکنيد کنايه آقاى معروفى به برژنف و سوسياليسم قلابى است، حتما حسن نظر داريد. خير، ايشان دارد با اين فرمول نخ نماى جنگ سردى اعتبار نامه ضد چپى اش را حاضر ميکند. و البته اينهم تکرارى است. “بهترين خالقان آثار ادبى و هنرى در ايران” سنتا خواص اين خود شيرينى ها را در رفع سانسور کتابهايشان در رژيم هاى ضد کمونيست به خوبى ميشناسند. حالا همه چيز به کنار، خودمانيم، واقعا شرايط شوروى سابق، حتى با همان برژنف و کا.گ.ب اش، براى “پديد آورندگان فرهنگ” و نوابغ شبانگاهى ايران به نسبت رژيم اسلامى پسرفت محسوب ميشود؟! واقعا که هشدار آقاى معروفى چقدر بايد “مقامات رژيم” را که فقط دهها هزار قتل عمد در پرونده جمعى و فردى شان هست، خجل کرده و بخود آورده باشد! و مبادا تصور کنيد با اين حرفها آقاى معروفى پا به قلمرو آلوده سياست گذاشته است. خير، “من نويسنده ام”! نه عزيز من، نه آقاى معروفى، کل ماجرا را وارونه فهميده ايد. سانسور آثار شما و شماها علت هجوم مردم به شبکه هاى تلويزيونى ماهواره اى نيست، برعکس، برچيدن آنتهاى بشقابى و قرنطينه فرهنگى مردم علت بقاء شما و حياط خلوت محقر هنرى تان در آن مملکت است. مطمئن باشيد روزى که مردم آزادانه به آنچه در جهان ميگذرد دسترسى داشته باشند و در بيان سليقه ها و دنبال کردن علائقشان آزاد باشند، دنياى ادبى و هنرى عقب مانده شما، با همه ترس و نفرتش از هر آنچه غير اسلامى و غير ايرانى است، يک شبه منقرض ميشود. مردم حرفشان را زده اند. ترجيح شان را گفته اند. به تيراژتان نگاه کنيد. شصت ميليون مردم، تشنه خواندن و دانستن، محروم از ادبيات جهانى، محروم از هنر امروز، با هزار سوال، و صد هزار نياز معنوى و فرهنگى، با شلاق آخوند و پاسدار کت بسته و بدون آلترناتيو بعنوان مستمع اسير به محضر شما آورده شده اند، آدمهايى چنان مشتاق ديدن و شنيدن و تماشاى دنيا و مردمانش، که خود را به خطر مى اندازند تا “ماهواره” و MTV نگاه کنند، هر کس حرف ديگرى داشته گرفته اند و کشته اند و بسته اند و بيرون کرده اند، و حال به تيراژتان نگاه کنيد. واقعا خنده آور نيست که صنف شما بخواهد، آنهم با ژست “پديد آورندگان فرهنگ”، به شخصيت هاى فرهنگ عامه در سطح جهانى، از باب ديلان و رولينگ استونز تا بون جووى و مادونا فخر بفروشد؟ ابتذال البته لغت گويايى است. مبتذل وصف حال هنرمندان و فرهنگسازان عزيزى است که بقول ناصر جاويد در شرايطى که دهات دارد تخليه ميشود، از نظر ادبى سر جاليز مانده اند، بيلشان را در خاک فرو کرده اند و بهيچ قيمت حاضر نيستند به شهر بيايند. کرور کرور رمان و حسرتنامه از موضع دانشجوى شهرستانى غريب و نمازخوان دانشگاه تهران راجع به ده و پاسگاه ژاندارمرى و ايلات و عشاير و دوران شيرين آفتابه مسى و خزينه تحويل جامعه ميدهند. آدم شهرى امروزى را نميشناسند، چه رسد که بخواهند تصويرش کنند و چيزى راجع به زندگى اش بگويند. در ادبيات اينها زن هنوز، تازه اگر مثل آقاى معروفى خيلى بزرگوارى کنند، “مادر بزرگى” است که “يادش بخير” کرسى را روبراه ميکرد و “فسنجون” جلوى شان ميگذاشت. ناتوانى از برقرارى يک رابطه جنسى سر راست، انسانى، باز و برابر با همکار و همکلاسى شان را دستمايه ميليونها بيت وصف “درد فراق” و “غم حرمان” و منظومه هاى ضجه کرده اند. مبتذل، توصيف سنت فرهنگى اى است که در يک گوشه پرت، بدور از چشم منتقد جهان معاصر، از عقب ماندگى اخلاقى، مذهب زدگى، مرد سالارى و خود پرستى قومى و ملى و فقر تکنيکى خود يک فضيلت و هويت اجتماعى ساخته است. مبتذل وصف حال سنت ادبى اى است که زير چتر رژيمهاى واپسگرا و ارتجاعى که حتى نگاه مردم به بيرون اين محيط پرت افتاده را ممنوع و سرکوب مى کنند، به زور سوبسيد و روى دوش کار ارزان کارگر چاپ براى خود يک بازار محقر هزار و هشتصد نفره ترتيب داده و با پاشيدن سم بيگانه گريزى و قومپرستى و گذشته پرستى از آن دفاع ميکند. مطمئن باشيد که همان آزادى فرهنگى اى که با سقوط رژيم اسلامى شکوفا ميشود و بساط حماقت مذهبى و ملى را بکلى بر مى چيند، اين “فرهنگ سازان” را هم از دور خارج خواهد کرد. اين سنت ادبى و فرهنگى همزاد ارتجاع سياسى در ايران است و از همان تغذيه ميکند، همفکر آن است و به همان هم خدمت ميکند. با همان هم محو خواهد شد. مردم شايسته هنر و ادبيات و فرهنگ ديگرى هستند. منصور حکمت اولين بار در بهمن ١٣٧٥، فوريه ١٩٩٧، با امضاى نادر بهنام، در شماره ٢٣ انترناسيونال منتشر شد. مجموعه آثار منصور حکمت جلد هشتم صفحات ٣٥٥ تا ٣٥٩ انتشارات حزب کمونيست کارگرى ايران، چاپ اول نوامبر ١٩٩٧ سوئد ISBN 91-630-5761-1