بازپخش یک نوشتە:

آنچە میخوانید، یک نوشتەی سالها پیش، ٢٠٠٨(١٣٨٧) است کە در سایت قبلی خودم، بە آدرس

http://rebwarm.blogfa.com/8707.aspx

کە هنوز فعال است، در دسترس میباشد. اینجا، دوبارە و با تغیراتی، بازنشر میشود:

کتاب {مباحث “کنگرەی اول کۆمەڵە”} بە ویراستاري ساعد وطندوست و ملکە مصطفی سلطانی، علامت دیگریست کە تلاش ناسیونالیسم برای مصادرەی دستاوردهای کمونیستی کۆمەڵە ادامە دارد. من هم مناسب دیدم کە، عجالتا، این نوشتە را بازپخش نمایم تا اگر لازم شد بازهم در بارەی این کشاکش بنویسم، در فرصت دیگری بە آن بازگردم.

ترازنامەئی از کۆمەڵه بەدست دهیم

 منتشر شدە در وبلاگ مصلح ڕێبوار در تاریخ هشتم مهرماە ١٣٨٧

تاریخچەی کومەله، بخشی از تاریخ جنبش کمونیستی ایران است. به همین خاطر، به نقع جنبش کارگری-کمونیستی در ایران و در منطقه است که تصویر هرچە-شفافتری از گذشتەی آن و از حال آن، به عبارت بهتر: یک ترازنامه از تحولات دیالکتیکی گرایشات اجتماعی گوناگون طی این تاریخچه، بەدست دادەشود؛ به خصوص زیانهایی که ناسیونالیسم به آن زده است، خاطرنشان گردد.

درحال حاضر، من مجال و امکان تاریخ-نگاری ندارم. کسان دیگری هم دراین باره نوشته اند اما، تا یک تحلیل دیالکتیکی و یک ترازنامەی منصفانه وشفاف، هنوز ناگفتەهای بسیاری ماندە تا گفته شود. تلاش من دراین رابطه، ادای سهم است و بەعنوان کسی که سالها پیش ازتاسیس هستەی اولیەی سازمانی که بعدها کۆمەڵه نامیده شد، با سوسیالیسم و کمونیسم آشنا بودەام و در تاسیس کۆمەڵە، همراە با فواد مصطفی سلطانی و محمد حسین کریمی و عبدالله مهتدی یکی از4 نفر بنیانگداران این تشکیلات بودەام؛ ضمنا، در فراز و فرودهائش، تا جدایی کمونیسم کارگری، در جایگاە یک کادر شناختەشدە، سرایندەی بخش اعظم سرودها و شعرهایی بودەام که کمونیسم را تبلیغ کردە و کومەله با آنها تداعی شدەاست؛ پس از آن هم، طی این سالهای طولانی، از کمونیسم کارگری دفاع کرده ام؛ من، با چنین پیشینەئی، چرا نتوانم به روشنترشدن  این تاریخچه و این ترازنامه  کمک کنم؟!

در دهەی 40 ایرانی (برابر با دهەی 1960 میلادی)، جنبش کمونیستی در ایران و در جهان، نیرومند مینمود. ما، جمعی عمدتا دانشجو بودیم که  مبارزاتمان به دانشگاه محدود نبود. آنچه بعدها کۆمەڵه نامیده شد، بربستری از فعالیت انقلابی آنزمان ما کە درگیر مسائل بزرگ سیاسي-اجتماعی بودیم، شکل گرفت؛ این ماجرا، در نقد مشی چریکی، تودەئیستي، مجاهدیني، تاحدی هم ناسیونالیزم کردي … و دیگر گرایشهای مطرح در مبارزات دانشجوئی، آبدیدە میشد.

خواندن آثار مارکسیستی و آشنایی با مبارزات کارگری و کمونیستی جهاني آنزمان؛ و نیز آشنائی و نقد تاریخچەی مبارزات چپ و کارگری، مشخصا با اتکا به نوشته های سازمان انقلابی حزب توده و خواندن دقیق تر و مسئولانەتر کتابهای تاریخي معتبر، آتار تئوریک مارکسیستی و تعقیب فعالانەی اختلافات احزاب کمونیست معاصر، مشخصأ احزاب چین و شوروی، از جملە تلاشهای ما برای یافتن راه درست مبارزەی کمونیستی بود.

آنزمان، ما جنبش چریکی را نقد میکردیم؛ مجاهدین را هم، با استناد بە قرآن و نهج البلاغە نقد میکردیم حتی بە جریانات کم نفوذی مثل طرفداران اگزیستانسیالیالیزم، نهیلیزم و … میپرداختیم. با جریان ناسیونالیستي بارزانی در کردستان عراق و همچنین حزب دمکرات کە آنزمان از جریان ارتجاعي بارزانی دفاع میکرد نیز، درافتادیم گرچە، با جریان طالبانی کمتر! صلاح مهتدی، از این جریان دفاع میکرد؛ از طرفی، جریان مسلحانەی شریفزادە و یارانش کە مورد غضب بارزاني و مورد سمپاتی “یەکیەتي” (اتحادیەی میهني) بودند، از طریق صلاح، با ما در ارتباط بودند؛ ضمنأ، طالبانی در تماسی با صلاح، اشارە کردە بود کە “دست و دستوری” در آن ندارند… خلاصە، جریان طالبانی (اتحادیەی میهني) از تیررس ما مصون ماند و بعدها پل هائی بین ناسیونالیسم چپ آنان و چپ ناسیونالیستي رفقای ما برقرار شد!

ما، خودرا متعلق به جنبش جهانی کمونیستي میدانستیم. از بحث چین و شوروی آنزمان گرفته تا نقد رهبران چپ بورژوایی در جهان، نظایر روژه گارودی، مارکوزه و رژی دبره، کاسترو و حتی چه گوارا… دیدی جهاني داشتیم.

از طرفی، نقدها و مباحثات رودررو با امثال آل احمد، شاملو، یا اساتید دانشگاە … بە تعمیق آگاهیمان کمک میکرد. ناگفتە نگذارم کە مباحثات ایجابي، با کسانی مثل دکتر آریان پور هم داشتیم؛ اینها همە، مسائلی  فراگروهی را در مشغله هایمان پیش میکشید. نە تنها صحبت کردن از ادبیات و هنر در سطح ایران و جهان، بلکە نوشتن آثار هنری انقلابی، از جملە داستانهای کوتاە و شعر … همنشینی با صمد بهرنگی و بحث درمورد کتاب آموزشی هرگز چاپ نشده ی  او برای سال اول دبستان به زبان ترکی و… درمجموع … جریانی را نمایندگی کردیم که گرچه جوان اما پر-جوانب، جدی و آرمانگرا بود..

سالهای 68-1967 اسماعیل شریفزاده،  در راس یک مبارزه مسلحانه در کردستان، چه گوارای تازه ازدست رفته را تداعی میکرد. او طی نامه یی ازما[1] خواست که به آنان بپیوندیم. جدلها، بحثها وحتی  کنفرانسهای دراین رابطه برگزار کردیم. یادداشت برداریها از، و استنادها به ” چه باید کرد” لنین، در رابطه  با نقش حزب وتشکل در مبارزەی کمونیستي و زیانهای فقدان حزب و سازماندهي دراین رابطه را، به یاد دارم که فاتح شیخ درآن نقش بسزایی داشت. من، دراین رابطە، با وساطت زندەیاد “جعفر کوش آبادي”، با زندەیاد “محمود اعتمادزادە: بەآذین” مشورت کردم. او هم با علاقمندي سؤالات زیادی دربارەی شریفزادە و آن جنبش نمود…

اما مرگ زودهنگام  شریفزاده در یک درگیری  در بهار 68 (١٢ اردیبهشت ٤٧) بحث پیوستن به آنان را ضعیفتر کرد و سرانجام، پس از جانباختن “عبداللە معینی”، از دیگر رهبران این جریان، در خردادماە ٤٧، پیوستن بە آنان بی مورد مینمود و آلترناتیوی که در جهت مبارزه ی متشکل کمونیستی بود، دست بالا پیداکرد. دیگر عملا، کسی بە شریفزادە نپیوست؛ بەعلاوە، این تحول، زمینه را برای تاسیس آنچه بعدها کومه له نامیده شد، آماده کرد؛ اتفاقی که چند ماه بعد و اوائل سال 69 به تشکل این فعالین، حول 4 نفر نفرقوق الذکر منجر شد؛ این تشکل، بعدها “کومەله” نام گرفت. مجموعەی این سوابق، به نظر من، چنان پختگی و درایتی به این جریان جوان بخشید که شاید توضیح خوبی باشد برای دستاوردهای سریع و پربار مبارزات بعدی کومەله! از مقاومتهای زندان گرفتە تا اینکە این تشکل، هرگز، برای ساواک لو نرفت و تا اعلام علنی در ٢٦ بهمن ٥٧، توانست مخفی بماند و مبارزەاش را بە مبارزات محلی تودەهای کارگر و زحمتکش، در پیوندی تنگاتنگ قرار دهد… و در برآمد قیام ٥٧، توانست با آن سرعت، ببالد و شکوفا شود!

در عین حال، همین نیرو برای پنجه در افکندن با گرایشهای گوناگون بورژوایی (چە گرایشهای حاکم، چە گرایشهای موجود در اپوزیسیون) از نقطه ضعفهای یک جریان جوان در رنج بود! رهبران این تشکل، در زندان، گرچە توانستند کۆمەلە را از چشم پلیس، پنهان دارند اما درمقابله با مسایل عملی و گرایشهایی انحرافی اپوزیسیون داخل زندان، با آلودەگیهای خردەبورژوائي دست بەگریبان بودند. این آلودەگیها، با توجه به جدایی دردناک کمونیسم از جنبش کارگری و ضعیف شدن جنبش ما در سطح جهانی، عجیب هم نبود؛ به خصوص که این جریان، علیه ناسیونالیسم، کمتر از بقیه ی انحرافات “واکسینه” شده بود!

توافق شاه و صدام در معاهدەی سال1975، زیر پای ناسیونالیسم بارزانی (پدر) را خالی کرد ورسوایی این نوکر دربارشاه، با یک  فروپاشی (بەاصطلاح “آشبتال”) مفتضحانه، بر مردم منظقە آشکار شد. اگر کمونیسم درآن زمان کارگری میبود، چه فرصتی ازآن بهتر برای رشد کمونیسم؟! اما کمونیسم در سطح جهانی، زیر آوار رویزیونیسم شوروی وافشای تدریجی “کمونیسم” چینی و آلبانی و غیره ضعیفتر و غیرکارگری تر از آن بود کە از آن فرصت استفادەی محسوسی بکند! برعکس، این ناسیونالیسم چپ بود که پرچم کمونیسم را در سطح جهان مصادره کرده بود.

طی یک تحول دیگر، شکست مفتصحانه ی ناسیونالیسم کردی بارزانی، تاریخ مصرف نیروهای جلال طالبانی را هم (که آنزمان با لقب “جاش 66″[2] سوگلی دربار صدام در بغداد بود) برای بغداد، به پایان برد. طالبانی بە کردستان شورشی بازگشت و در پی متحدین تازەئی برآمد. این تحول، راه را برای ازدواج نامقدس چپ مدعی کمونیسم اما در واقع ناسیونالیست کرد، در اپوزیسیون کردستان عراق، با طالبانی ازبغدادراندە را، هموار ساخت. اندک زمانی پس از آن، همین “اتحادیەی میهنی” کە در حال حاضر در کردستان عراق در حکومت است، تشکیل شد.

بخش عمدە و میتوانستی گفت تقریبا تمام پیکرەی این “اتحادیەی میهنی” را تشکیلات و هواداران یک سازمان “خط سە” تشکیل میداد بەنام: “کومەلەی مارکسیستی لنینیستی رنجدران”؛ در حالیکە در رهبری همین “اتحادیەی میهنی”، “خط عمومی” (خەتی گشتي) جلال طالبانی مسلط بود!. این ازدواج نامیمون، درآن دنیای سرگشتگی ناشی از ضعف کمونیسم جهانی، برای گرایشات غیر کمونیستی و مشخصا برای گرایش ناسیونالیستي کردی درون کومەلەی ماهم، مشوق بزرگی شد! به دنبال آن، “صلاح مهتدي”، برادر بزرگتر “عبدالله مهتدی” ( که همواره در مجاورت کومه له به اخلال ناسیونالیستی مشغول بود و بالاخره، بعدها درسال 99 موفق به مصادره کردن عبدالله و تعدادی دیگر از کادرهای کۆمەلە و حزب کمونیست ایران شد) و نیز تعدادی از رهبران کنونی فراکسیون اخیرأ-منشعب شدەی کومه له، نقشهای مهمتری یافتند. انحرافات ناسیونالیستی و پوپولیستی در کنشها و فعالیتها و مصوبات مختلف آنزمان و مشخصا مصوبات آنچە بەنام “کنگره ی1” مشهور شد، منعکس است 

به جاست از رفقایی که به آن مصوبات دسترسی دارند بخواهیم که به مسولیت کمونیستی خود عمل کنند و آن اسناد را به طور کامل[3] منتشر نمایند. چنین اسناد و روشنگریهایی به کارگران کمونیست کمک میکند که سره را ناسره، بهتر بازشناسند. عدم انتشار این اسناد اما، این سوال را تقویت میکند که چه منافعی باید پشت پنهان کردن آن حقایق نهفته باشد؟!

جنبش انقلابی سالهای 78 و 79 و قیام مردم، کومه له را جانی تازه بخشید. “جمعیت دفاع ازآزادی و انقلاب” (که به قول رفیقی هیچ نشانی از ناسیونالیسم برخود نداشت) در آخر سال 57 ایرانی و آغاز سال 79 میلادی در سنندج بعد از قیام تشکیل شد؛ آری، درست بعد از قیام و با آگاهی به این امر که این قیام، و آزادیهای دستاورد آن، به دفاع نیازدازد! این جنبش به کومه له کادر و نیرو و سرویس میداد. جنبشهای توده یی بعدی، نظیر راهپیمایی مردم شهرها و روستاهای دور و نزدیک کردستان بە مریوان و کوچ مردم این شهر؛ مقاومتهای مسلحانه و حوادث متعاقب آن، در مجموع، موجب تقویت گرایشهای انقلابی وکمونیستی شد. اما ناسیونالیسم و پوپولیسم هم، باتوجه به کم تجربگی وایرادات سبک کاری تشکیلاتی کۆمەڵه در آن مقطع، اثرات خود را بر کۆمەڵە گذاشت. این عقبگردها، به وضوح در نشستی که کنگرەی اولش خواندند، موج میزد.

سرودی را که سالها پیش برای فواد سروده ام هنوزهم دوست دارم؛ اما این سرود تقدسی به فواد نداده است. فواد خود، به عنوان یک انقلابی و کمونیست، با همه ی ارزشی که مبارزاتش داشت، تقدسی نداشتە و ندارد! نه او و نه بقیەی رهبري کومەلە، از این آلودگیها برکنار نماندند. نوشته ها و گفتارهایی صوتی از فواد باقیست، با همەی نقطە قوتهایش، با همەی نشانەهای آشکارش از تعلق خاطر فؤاد بە کمونیسم، این کمبودها را هم بەروشنی نشان میدهد؛  با انتشارکامل اینگونە اسناد، میتوان روشنتر تحلیل کرد.

البته، کمونیسم کومەله، باز به برکت جنبشهای توده یی که درآن فعال بود، قد راست کرد و قدكشید. مارکسیزم انقلابی و کمونیسم کارگری در دهه ی 80 و همکاری ثمر بخش با اتحاد مبارزان کمونیست، کومه له را بزرگ و گرایش کمونیستی آنرا دست بالا داد. حزب کمونیست ایران تشکیل شد. اما ناسیونالیسم تضعیف شده دست بردار نبود. بحثهای خلاق و داغ آنزمان را رفقای زیادی به یاد دارند. بسیاری از رهبران فراکسیون فعلی درآنزمان خودرا در هاگ سکوتی حقیر پنهان کرده بودند. محافل ناسیونالیستي از جملە شیخ عزالدین حسینی، به سمپاشی علیه کمونیسم کارگری و حتی سمپاشی شوونیستی علیه رهبران غیرکرد حزب، و مشخصا علیە منصور حکمت- که در تقویت کمونیسم و نقد گرایشهای غیر کمونیستی در حزب و در کومەله چنان نقش درخشانی داشت، ادامه میدادند؛ بختک شوم طالبانی هم دراین دود و آتش میدمید…

کمونیسم کارگري اما، در حزب کمونیست ایران، دست بالا را داشت و اعلام مینمود کە حزب کمونیست ایران و (سازمان کردستانش کۆمەڵە) ظرف مبارزەی کمونیستهاست؛ ناسیونالیسم دراین حزب جائی ندارد و ناسیونالیستهائی کە در این حزب بر خوردەاند در جای مناسب خود نیستند و بهتراست محترمانە، بەدنبال ظرفی برای مبارزەی ناسیونالیستي خود باشند و چوب لای چرخ مبارزات کمونیستی این حزب نگذارند و …

فروپاشی شوروی، “لایەی ازون” چپ سنتی را، یکباره ازهم درید و دهەی ١٩٩٠، دهه ی پرده-دري نیو-لیبرالیسم، بەطور عام و ناسیونالیسم کردی در کردستان شد. جنبش کارگری در جهان، به حال تدافعی و حتی بخشا بە حال شکست و هزیمت افتاد. درایران با پایان یافتن جنگ باعراق و با قتل عام زندانیان و مبارزان سیاسي، بورژوازی هار امپریالیستی عربده هایش را با انکرالاصوات وحشیانەتری سرداده بود. صدام کشورگشایی کرد ودوم آگوست ١٩٩٢، شیخ کویت را فراری داد. بەدنبال آن، امپریالیسم امریکا، بەحفاظت از چاههای نفتش، در منطقه پیاده شد. طالبانی و بارزانی (مسعود، پسر مصطفی بارزانی) آشکارا، یابوی درشکه ی امپریالیزم امریکا شدند. ناسیونالیسم کرد درعراق، زیر مهمیز ارباب دست اولش جریتر شده بود. ناسیونالیسم خفتە در حزب کمونیست ایران و کومەله هم، بە پشتگرمي این زمینە، عربده  سرداد و تعدادی سرباز تازەنفس گرفت که یکی شان عبدالله مهتدی بود.

کمونیسم کارگری، با توجه به این اوضاع و مهمتر از آن مشکلاتی که جنبش جهانی کمونیستی باآن روبرو بود (و هست) نتوانست از عهده یک ناسیونالیسم سمج و دارای سنت که تازه نفس هم شده بود و به پشتگرمی امپریالیسم جهانی، پایگاه توده یی خودراهم وسیعتر کرده بود، برآید. بەجای دست بردن بەحربەی تشکیلاتي و تصفیەهای آنچناني کە شامل شاید درصد کوچکی هم میشد، حزم و دوراندیشي پیشەکرد. با این روشن بیني کە این درصد کم، شاید ظرفیت مزاحمتهای بزرگتری دارد و با توجە بە تقویت پایگاە ارتجاعیش در منطقە از برکت حضور نزدیک نیروهای امپریالیستي و دریدەتر شدن ناسیونالیسم در منطقە، گمان فاجعەآفریني هم بعید نبود، راە حل دیگری پیش کشید: ترک حزب و رفتن بە سراغ تأسیس حزبی تازە؛ آری؛ این جریان به بیرون حزب پرتاب شد ودر داخل حزب، ناسیونالیسم دست بالا را پیدا کرد.

انشعابات متعاقب و زیادەخواهیهای ناسیونالیسم نهفتە در این حزب، البتە میتواند موضوع نوشتەها و تحقیقات مفصلتری باشد کە در این مجال نمیگنجد …

ادامه ماجرا در دهەهای اخیر، تشکیل و تولات حزب کمونیست کارگري و …   میتواند موضوع نوشتەهای دیگر باشد.

پیداست که همین بحث هم نیاز به تکمیل دارد. و پیش از هر چیز، نیاز به انتشار اسناد منتشر نشده یی دارد که به زدودن  هرگونه هالەی تقدس از کۆمەڵه کمک کرده و به تحلیلهای شفافتر و دیالکتیکی تر ماتریال بدهد و به سهم خود به آگاهی طبفاتی جنبش کارگری درایران و در منطقه کمک نماید.

jm.rebwar@gmail.com   Sept 2008.      مصلح ریبوار

(مرداد ١٤٠٠ اوت ٢٠٢١ ویرایش شد)

[1] دراین سطور اولیه، منظور از “ما”، جمعی است فراتر از آن تشکیلات …

[3] بخشهایی از این اسناد را در سایتها میتوان یافت اما انتشار کامل آنها برای یک بررسی شفاف این جریان ضروری شده است.

[2] طالبانی درسال 1966 ازجنبش کردستان عراق خارج شد و به نیروهای صدام پیوست. و در این ماجرا  لقب “جاش 66″، بخوان مزدور 1966، گرفت.

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 18:5 توسط مصلح ریبوار  |

زندەباد ٨ مارس، فارغ از دغدغەی کار!

(بازنشر یک نوشتە از سالها پیش):
مصلح ریبوارMarch 01, 2012

کمونیستها وکارگران آگاه، صاحب جنبش برابری زن و مرد هستند. این یک حقیقت تاریخی است که فمینیسم بورژوایی میخواهد برآن سرپوش بگذارد.

برابری کامل زن و مرد در کلیەی عرصەهای اجتماعی و البته اقتصادی، به نفع هردو نیمەی طبقەی کارگر، از زن و مرد، است؛ و منظور من از طبقەی کارگر، نه آن سیمرغ نادیدنی و افسانەیی، بلکه همه ی زنان و مردانی است که تو امروز در محل کارت و در خیابان و در پارکها و در فروشگاهها میبینی. آری؛ 99% و قدری هم بیشتر، از هفت میلیارد بشر!

همین طبقه بود که یکصد ودوسەسال پیش، در میامی بەمیدان آمد و با خواست دستمزد برابر زن و مرد و حق رای زنان، مهر خود را برجنبش زنان زد؛ جنبشی که تنها پس از ابراز وجود اجتماعی کارگران زن و از قرن نوزدهم، از همان سپیدەدم آگاهی کمونیستی طبقەی کارگر، آغاز گشتەبود!

چه کسی میتواند ادعا کند که پیش از آن، مثلا پیغمبری، از میان 124 هزار، عقلش به این قد داده بود یا متفکری، افلاطونی، کنفسیوسی، دقیانوسی این خواست را به میان کشیده بود؟! آری؛ نیمەی دوم قرن نوزده و بر زمینەی اجتماعی تودەهای زن کارگر، مارکس ما، انگلس ما، آگوست ببل ما و کلارا زتکین ما (با روزنامەی “برابری”اش)، این خواست را به آگاهی عمومی تبدیل کردند. این یک حقیقت ماتریالیستی تاریخی است! بالاخره هم تظاهرات جسورانەی زنان ما در میامی، 8 مارس 1907، برآن مهر تازەیی کوبید و انترناسیونال دوم، بنا به خواست فعالین این عرصە، ازجملە همان کلارا زتکین کمونیست، 8 مارس را روز جهانی زن اعلام .

منظور از روز جهانی چه میتواند باشد، جز روز ارزیابی سالانەمان از این تلاش و پیگیری این مبارزه، تجلیل پیروزیها و تحلیل کم و کاستیها و عقبگردها و تدقیق چشم-انداز و برنامەریزی سال آتی این عرصەی مهم مبارزاتی؟! آیا چنین امری، بدون فرصت و فراغتی دست کم یک روزه، امکانپذیر هست؟ بنابراین، چه چیزی از این خواست عادلانەتر که ما، در هرکشوری که هستیم، یک روز تعطیل رسمی و فراغت از کار فرسایندەی مزدي را به دولتها و بە قانونگذاران تحمیل کنیم تا به این امر مهم بپردازیم و شب را هم دور هم جمع شده شادی کنیم؟! خرافەی رایجی هم که بورژوازی به جامعه حقنه کرده که گویا این روز تعطیل به اقتصاد “کشور” ضرر میزند، حالا و پس از بحرانهای پی-در-پی و بسیار زیانبار که بورژوازی، هموارە، دامنگیر جامعه کردە، دیگر یک کلاه گشاد است و یک عوامفریبی افشا شده!

سوال امروز من که یک هفته به 8 مارس مانده، اینست که چرا میان این همه اطلاعیەها و بزرگداشتهای پر طمطراق، جای این خواست روشن و عادلانه، خالیست؟! درحالیکه این خواست، سالهاست، در برنامەی “یک دنیای بهتر” گنجاندە شده و این برنامه، مورد قبول بخش عمدەی کمونیستها و همەی احزاب کمونیستی ایران است. من هم بارها، در همین مناسبت در مورد آن قلم زده ام. حتی یکبار، دومین روزنامه ی بزرگ سوئد، Göteborgs Posten ، ضمن چاپ مطلب من، این خواست را به نظر-سنجی گذاشت که 23% رای آورد؛ یعنی که نزدیک به یک چهارم این جامعه، از خرافەی بورژوا-فمینیستی “کی خرجش را میدهد”، رها شده اند!

آری، این خواست کمونیستي، یک تاکتیک درست است که آگاهی و اتحاد کارگر کمونیست و نیز تودەهای هنوز کمونیست نشده را بالا میبرد؛ اهمیت 8 مارس را، (چنانکه در مورد اول مه)، برجستەتر میکند و در صورت موفقیت، که بعید هم نیست، فراغتی درخور، برای پرداختن به این امر مهم، فراهم میاورد.

زنده باد 8 مارس فارغ از اضطراب کارمزدی!

مصلح ریبوار: اول مارس 2012Jm.rebwar@gmail.com

این شازده، “آبراهام لینکلن” نیست! (“جۆ بایدن” هم تحفەئی نیست؛ چنانکە “اوباما” هم نبود!)

سالها پیش، وقتی “اوباما” آمد سر کار، در استقبالش، این متن را نوشتم.

حالا هم، در استقبال “بایدن”، با تغیراتی اندک، بازنشر مینمایم:

 

 

“اوباما”، این شازدەی امپریالیزم که گویا آمده تا سمبل امیدی برای سرمایەی غرق-در-بحران باشد، میخواهد “آبراهام لینکلن” را تداعی کند! درعین حال، میخواهد به عوامفریبی “جان کندی” هم، تأسّی جوید که “مردم نباید انتظار داشته باشند امریکا کاری در حقشان بکند؛ بلکه باید خودرا مدیون بدانند که آنان برای “امریکا” (بخوان سرمایەداري امریکا) چه میکنند!”

ایشان اما، دیرآمده اند. “لینکلن”، رهبر یک سرمایەداري شکوفا و هنوز-مترقی بود که مثلا، بردگی را لغو کرد. اما حالا، یک قرنی هست که از آن سرمایەداري پیشرو، دیگر خبری نیست!  یک قرن و نیم پس از “لینکلن”، این سیستم ستمگر، چنان به گندیدگی امپریالیستی مبتلاست که رئیس جمهور شدن یک افریقایی-تبار برایش تکان-دهنده است! آری؛ این سیستم طبقاتی که مرحله ی نهایی امپریالیسمش آنرا تا مغزاستخوان پوسانده، هنوز از اینکه بخشی از انسانیت برده نباشد، یکه میخورد و وقتی یک رنگین پوست (هرچند  امتحان وفاداری خود به سرمایه را، در کسوت یک سناتور، صدبارهم پس داده باشد) به چنین مقامی میرسد، آنرا همچون واقعه یی “عجیب” ماههاست کە در بوق و کرنا میکند! این سیستم که لیاقت بشریت را، فقط، بردگی مزدی میداند، نه تنها چیزی بدهکار دموکراسی، به تعبیر بنیانگذاران آن، نیست بلکه نئو-لیبرالیسمش، با لیبرالیسم اولیەی سرمایەداري پیشرو قرن ١٨ و حقوق بشر آن، بەکلی، بیگانه است. این سیستم، کارگران را خاموش؛ زنان را تن فروش، ویا حجابي، و یا هردو؛ کودکان را نامطلوب و ترجیحا، نیروی ارزانتر در بازار کار، و کلیت انسان را، خوار و خفیف سود سرمایە، میخواهد!

 این شازده اما، در توهمی که ساده لوحان سیاسی به او دارند، شریک نیست! ایشان، نه تنها باجنگ و آوارگی که مدتهاست روتین سرمایه ی امپریالیستیست، مساله یی ندارند بلکه با وقاحت هرچه روشنتری از تجاوز سبعانه ی اسراییل به مردم غزه و همەی قانون شکنی های این مخلوق عجیب الخلقەی امپریالیسم انگلیس، دفاع میکنند وآنرا به منزله دفاع از کودکان معصومی که مورد تهدید بوده اند، تقدیس هم مینمایند!!

حتی میفرمایند که از بابت آنچه بر دست سلفهای خودش هم  گذشته، معذرتی نمیخواهند؛ به این معنی که نه از بابت ویتنام  و نه کودتای شیلی، نه از بابت کوبا و نەافغانستان و نەعراق، و نه بەخاطر تحمیل “خمینی” و اسلامیسمش به انقلاب ایران، توسط دولتهای غربی و مشخصا توسط “جیمی کارتر” هم-دمکراتش؛ و نه ازبابت خلق تروریسم اسلامی و نە آفریدن “طالبان”، از زبالەدان مذهب کپک-زدەی پاکستان و افغانسنان؛ و نە از خلق “حماس” توسط نوچەاش، اسراییل بەمنظور تفرقە در جنبش ناسیونالیستي رقیب فلسطینیش، پی ال اۆ؛ و نە از بابت بسیاری کلافهای سردرگم و جنایت-آفرین دیگر، خودرا بدهکار هیچ ستمدیدەیی نمیدانند!

با همەی این رسواییها، این پرنس امپریالیسم، اشک به چشمان توهم-زدەی بعضیها میآورد وچاپلوسان گرداگردش میخواهند توهمی را که سادەلوحان سیاسی دهه ی 1960 نسبت به “جان کندی” داشتند، بار دیگر، زنده کنند. ایشان که در اولین نطق خود، کمونیسم را کنار فاشیسم گذاشتند؛ بەعلاوە، بەدنبال پایین آوردن  توقع مردم و مشخصا کارگران بحران زده هستند که بازهم برای امریکایشان جان بکنند و نپرسند “امریکا برای آنان چه میکند”!

واقعیت امر، یک بازار بسیار عظیم و انباشته از ثروتی است که هرآن متمرکزتر میشود، پایەی مادی و اقتصادی استبدادهای گوناگون (اما در اساس همگون) سرمایه، در سراسر جهان است؛ حکومتهای قلدری که بدهکار هیچ دمکراسی و هیچ کنترلی از طرف آفرینندگان این ثروتها، نیستند! انسانهای خلاق و کارگری که آفریننده ی ثروت بیکران این سیستم هستند، خود اسیر آن شده اند و قادر به در-شیشە-کردن این دیو، نیستند.

چنانکه اشاره شد، “اوباما” در ساده لوحی مخاطبانش شریک نیست. حد اکثر وعده یی که او میدهد اینست که ماجراجوییهای نظامی سلفش را کنار میگذارد و با سنگسار-کنندگان، در ایران، مذاکره میکند و با خونخورارترین رژیمها، از در دیپلماسی وارد میشود! انصافا هم، سیستم چپاول و فوق سود را، چه حکومتی مناسبتر از حکومت حجاب و سنگسار در ایران؟! کارگران، چه بهتر که خاموش بمانند و در ایران به امام غایب و سفرەی حضرت عباس دخیل ببندند؛ در فلسطین، بەحملەی مداوم اسراییل، فکر کنند، نە به دستمزد و ساعت کار و سوسیالیسم؛ با اینها مشغول باشند و گرفتاری درست نکنند!

اما اگر این قدرتمداران دست دوم،  بازیگوشی را از حد بگذرانند؛ آنوقت دیگر صبر خداوندگار سرمایه، سر-خواهد آمد و به “گزینه” های دیگرش دست خواهد برد! وهمچنانکه شاه و صدام حسین را تنبیه کرد آنان را هم تنبیه میکند! اخیرا اما، با سربلند کردن مدعیان دیگری ، نظیر چین، روسیه و یا هند، در رهبری استبداد بازار، این گوشمالیهای اربابان ‌غربی، بەسادگی سابق نیست؛ و نیاز بیشتر “اوباما” به دیپلماسی، از اینجا ناشی میشودآ

آری؛ مدتهاست از امامزاده ی سرمایەی امپریالیستی، نە در شرق و نە در غرب، معجزه ی دمکراسی برنیامده. پس از دومین جنگ جهانی امپریالیستها، هرجا “مصدق”ی یا “عبدالناصر”ی پیدا شد، از طرف اربابان قیم دمکراسی، گوشمالی خورد! دمکراسیهای نیمه ی دوم قرن بیستم، ازدم، دمبریده و متناسب-شده با دیکتاتوری سرمایەی بزرگ جهانی، بوده اند. مضحکه ی پارلمانهایی نظیر کویت یا ایران را، و با به توپ بستن پارلمان روسیه از طرف “بوریس یلتسین”، رئیس جمهوری دردانەی “بیل کلینتون” را، “ولایت فقیه” ارمغان “جیمی کارتر” را، و یا بارزانی و طالبانی ارمغان “جرج بوش” را، این سیستم استبداد-زدە، میخواهد به جای دمکراسی، و به معنی کنترل مردم، بەما قالب کند! آنان، هرگاە مصلحت بازار بزرگ ایجاب کند، ابائی ندارند کە حماس و عباس را در فلسطین، ویا احمدی نژاد منتخب شورای نگهبان را در ایران، “دولتهای منتخب مردم” بنامند!

در مهد دمکراسی های قدیمی هم حتی، مدتهاست که پارلمانها وکنگرەهایشان،صرفا ابزار مشروعیت سرکوبند. این حقیقت انعکاس سیاسی بازار بسیار بزرگ و بی ترحمی است که جز استبداد سبعانه برای چپاول و برای تولید ناگزیر قوق سود، هیچ سیستم سیاسی ناشی از اراده ی مردم  را برنمیتابد.

بحرانها ی پیاپی و گسترش یابنده شاهد این مدعای دیرینەی ماست که این بازار و این سیستم امپریالیستی را، نه با تغیر دم-بریده ی شازده اوباما، بلکه با تغیر بنیادی این سیستم به کنترل مردمی و بە سوسیالیسم، مینوان از بحران درآورد.

امید که اعتصاب سراسری کارگران در فرانسه، و پیش از آن، اعتراضات مردم آتن و اخیرا اعتراض کارگران در روسیه تنها چند علامت آغازگر یک حرکت نوین سراسری حهانی علیه این بحران و احیانا کل نظام امپریالیستی سرمایه باشد. مشکل اما ضعف جنبش آگاه و متشکل طبقه ی کارگر  و آلترناتیو سوسیالیستی و کمونیستی در مقطع فعلی است. شرایط عینی چنین تحولی، اکنون از هر زمان گذشته آماده تر است. مهم اینست به چه اندازه بتوانیم از آن استفاده کنیم.

 

جلال ملکشاە، بە خاطرەها پیوست.

یکبار دیگر، مرگ یک شاعر، جلال ملکشاە، قصەی “هنر مقدس”، هنر متعهد و حتی کشمکش گرایشهای طبقاتي در عرصەی هنر را، بە میان آوردەاست.
یادداشتها، عمدتا، دلسوزي است برای شاعر و لعن و نفرین بە جمهوری اسلامی و روایت مخوف بودن زندانها کە واقعیتی آشکار است و شاعر را درهم شکستە. کمتر کسی بە همکاریهای جلال با زندانبانان اشارە دارد؛ در یک مورد هم “عذرخواهی” کسی را میبینیم از این بابت کە قدیمها، از همکاریهای جلال با همان زندانبانان شاکی بودەاست!
کسی منکر وحشیگری زندانبانان نیست؛ بەخصوص کە من خود، تجربەی زندان دارم و میدانم کە مقاومت بسیار سخت و غالبا غیر ممکن بودەاست! آری؛ در هم شکستن زندانی هم قابل ملامت نیست! و شکنجەگر هزار بار محکوم است! اما، در پاسخ آنانکە سنگ دلسوزی زندانیان شکنجەشدە را بە سینە میزنند و همکاران شکنجەگران را نمیبینند، باید توضیح دهم کە:
بسیارند همچو منی کە مقاومت را یکسرە، از مبارزە حذف نمیکنند؛ بە خصوص، همکاري با زندانبانان، آنهم در آن حدی کە نقل شدە است، برایمان قابل توجیە نیست. بنا بە تجربە و خاطرات زندەی نسل ما و زخمهائی کە از نارفیقان خوردەایم، میدانیم کە همکاریهائی دراین سطح با دژخیمان، نە معمول و عادی بودە و نە همیشە ناشی از اجبار! و نە قابل قبول میان مردم!
 
از این کە بگذریم؛ در عین حال نقدهائی هم شنیدە میشود کە:
 
این شاعر، هنگامیکە جنىش کارگری، حضور توانائی در میدان دارد، آرمانهایش محدود است بە یک ناسیونالیسم نەچندان خوشنام؛ بنابراین، مبارک همان ناسیونالیسمی باشد کە افق تنگش از سلیمانیە فراتر نمیرود و مرزهای دیگر این جهان اسیر سرمایە، آزارش نمیدهد!
 
اما این حقیقت هم امیدوار کنندە است کە حضور نقد طبقاتی و حضور مطالبەی کارگري از عرصەی هنر، مدافعین “هنر مقدس” را بە کنج جدل راندە و بە حالت دفاعي کشانیدەاست! این مارا قدمی جلوتر میبرد!
 
ذیلا هم، یادداشتی میبینید بە زبان کردي، از صفحەی یک دوست عزیز، عبداللە سلیمان مشعل:

 

جەلالی مەلەکشاه شاعیری بزووتنەوەی کوردایەتی مرد. مەلەکشاه شاعیر بوو و وە شاعیرێکی باش و شیعرەکانیشی تەژین لە شیعرییەت. بەڵام خەمی ناو دەقە شیعرییەکانی، خەمی ڕزگاری و یەکسانی و دادپەروەری کۆمەڵایەتی نەبوو. خەمی ئینسانی بەشمەینەتی کورد نەبوو .جەلالی مەلەکشاه شاعیرێک نەبوو لە سەنگەری چینایەتی کرێکارانی کوردستانەوە دەنگ هەڵبڕێت و دەق بنووسێت. ئەو گۆرانی بۆ کوردایەتی دەگوت و خەونی بە بە ئازادی کوردستانەوە دەبینێ لەژێر سێبەری دەسەڵاتی بۆرژوازی کوردیی.کرێکار و چینی کرێکاری کورد هیچ جێوشوێنێکی لە جیهانی شیعرەکانی مەلەکشادا نییە. سەرتاپای دیوانەکەی مەلەکشاه تاوتوێ بکە ئومێدێک بە جیهانێکی خاڵی لە ستەم و چەوسانەوەت بەرچاو ناکەوێت. بەڵێ مردنی جەلالی مەلەکشای شاعیر زیانێکی گەورەیە لە بزووتنەوە و شیعری کوردایەتی، نەک لە ئەدەب و شیعری رادیکاڵی شۆڕشگێرانە.

Image may contain: 1 person, beard and close-up

چند سر بریدەی دیگر، تا اتحاد ما؟؟

اسلامیسم بازهم جنایت آفرید! سیستم ضد بشری سرمایە، بستر انواع ماشینهای جنایت سیاسیست! این سیستم، ازجملە، از کارآئي سامانەی جنایتکارانەی اسلامیستي، بهرە میبرد! از یک طرف، ظرفیت سبعانەی اسلامیسم را علیە هرگونە صدای آزادیخواهی، علیە آزادی بیان و علیە زن بەکار میگیرد و در وسط خیابان پیشرفتەترین کشورها، سر می بڕد؛ از طرفی دیگر، صفوف فاشیسم و نژاد-پرستي را، در اروپا و امریکا، سامان میبخشد و علیە مهاجران فلکزدە بە میدان میآورد! و البتە بدون احساس هیچ مسؤلیتی کە چقدر اوضاع از کنترل خارج شود و بیگناهان قربانی شوند!

اگر میگوئیم امپریالیسم بە پایان هرگونە دمکراسی و آزادیخواهی رسیدە؛ این پیش-بینی داهیانەی را، لنین، صد سال پیش بەمیان آورد! این لنین و بلشویکها بودند کە در اعتراض بە جنگ جهانی سرمایەداران، در ابتدای قرن گذشتە، نکبت امپریالیسم را بەجهانیان شناساندند! این لنین و رفقایش بودند کە امر دفاع از ارزشهای دمکراتیک را، امر طبقەی کارگر پیشرو و امر سوسیالیسم و کمونیسم، دانستند.

آری؛ این جنبش ما، جنبش کارگری کمونیستي آگاە است کە باید صفوفمان را هرچە متحدتر و قدرتمندتر کنیم و یکی از اهدافمان را، کە پایان دادن بە عربدەکشی و بە جنایات آشکار خیابانی اسلامیسم و بە جنایات فاشیسم است؛ عملی کنیم! آری؛ منظورمان آچمز کردن این هردو سامانەی جنایت: اسلامیسم و فاشیسم است کە هردو از ذریتهای دوقلوی سرمایەداری اند! در اشل بزرگتر هم، بیرون راندن همەی دیناسورهای پایان تاریخ سرمایە را در دستور داریم تا این زندگی زیبا را کە ساختەایم، محافظت کنیم! برای رهائی زن، رهائی مرد و رهائی کودک، برای آزادی کل انسان از فرهنگ بردگی مزدی، از این نظام و هرگونە اسارت انسان در اقتصآد و مناسبات نابرابر، تلاش میکنیم!

اما هر از گاهی، چاقوکشان این نظام، فرزندانمان را سلاخی میکنند تا زهر چشمی از ما بگیرند؛ چند بار دیگر سرهای بریدەی مردم بیگناە باید شهادت دهند کە این سیستم، ارادەی دفاع از امنیت ما، از آزادیها و ارزشهای دمکراتیک و لائیک ما  را ندارد؟! نە آن ارادە را دارد و نە آن توانائی را کە از ارزشهای ما دفاع کند!

ما، در عوض، چە نیروئی داریم؟! نیروی ما، نیروی ٩٩ درصدی کارگران و مردم فرهیختەئی است کە موقعیت مادی و اقتصادیمان، منافع و زندگی روزمرەمان، بەخطر افتادە و نەتنها نیازمند کە درخور ارزشهای دمکراتیک و انساني هستیم! ما باید این متحدان واقعی خود را، نەتنها درایران، کە در فرانسە، در اروپا، آمریکا و همەی جهان بە میدان آوریم؛ جنبش کارگري را، جنبش دگرگۆن-ساز کارگران کمونیست کە نیروی اصلی کمونیسم هستند را، در هر شهر و در هر منطقە و هر جا کە دستمان میرسد متشکل سازیم، جنبش جهانیمان را، آگاهتر و متحدتر نمودە، از جملە در این عرصە، بە میدان آوریم.

البتە، این اصلا در تناقض نیست با فشار آوردن بە دولتهای سرمایە، کە ادعای جدائی مذهب از دولت را دارند! باید بتوانیم بە آنان هم گوشزد کنیم کە بدون ریاکاری و بدون ملاحظەهای سخیف اقتصادی، فورا، بەعنوان یک ارزش مهم دمکراتیک، مذهب را کاملا از دولت و از قدرت دور کنند و واقعا آنرا بە امر خصوصی و بە کلیساها و مساجد و غیرە برانند! اما چطور میتوانیم بە این دولتها فشار آوریم؟؟ نیروی ما برای این فشارآوردن، از کجا میآید؟ از کجا، جز همین جنبش کارگری و اعتصابات و حرکات اعتراضی این جنبش؟؟ آری؛ نیروی ما همین مردمان، همین کارگران آگاە و مبارز است. با بسیج کردن کمونهای کارگری، همچنین میتوان، حتی بەطرزی مؤثر، تحرک اسلامیستهای گردن-زن را، در محل کار و زندگیمان فلج کنیم!  همچنین فاشیستهای آدم-کش مسموم بە نزاد-پرستي را، میتوانیم، بە کمک همین کمونهای کارگري، فلج کردە و بە جنایاتشان لگام زنیم و حتی پایان دهیم!

اکتفا کردن بە لابە و زاري نزد کارگزاران سرمایە، یا بە “افشاگری” از دولتهای سرمایە کە گویا معیار دوگانە دارند، در بهترین حالت، سادەلوحی مارا مینمایاند! چرا این دولتها و این سامانەها بەما کمک کنند؟؟ این دولتها کە طشت ریا کاریشان از بام افتادە و افشاشدە اند؛ کە در حرف مدافع ارزشهای دمکراتیک اند اما در عمل، دست در کیسەی رژیمهای مستبد سرمایە دارند؟! دست در جیب استبدادهائی نظیر ایران و عربستان و غیرە دارند، بر تاخت و تاز آنان بر حقوق زن و مرد کودک، بر حقوق بشر، چشم میپوشند و حتی همدستشان میشوند! اینان، باید با فشارما و متحدان ما، روبرو شوند؛ باید ناچار شوند کە از منافعی چشم بپوشند و بە شعارهای عامەپسند ارزشهای دمکراتیک عمل کنند!؟ اگر فشاری بر آنها نباشد، تنهآ در فریبکاریشان جریتر خواهند شد!؟

البتە، ما در این سازماندهی اتحاد و آگاهی، راە دراز و دشواری در پیش داریم؛ اما راە دراز و دشواری راهم رفتەایم! بەعلاوە، این راە ما، هرچند طولانی و هرقدر سخت، کوتاهترین و آسانترین راە است! راەهای دیگر راە سرمایەدارانست؛ سرمایەدارانی کلان کە با ثروت نجومی، دیگر از سرمایەی رقابتی قرون گذشتە (کە مدافع ارزشهای دمکراتیک بود) فاصلە گرفتەاند و آشکارا، پایگاە اجتماعی-اقتصادی استبداد هستند! راەحل سرمایەداري، بەجلو نیست؛ بلکە بەعقب است! بنا بر این نە در جهت حل مشکلات بلکە، چنانکە در این چند دهە دیدەایم، در جهت آفرینش طالبان، خمینیسم، داعشیسم، نژادپرستي و فاشیسم است؛ در جهت نفی و محو دمکراسیست. ناگفتە پیداست کە این بی-راهە، چە اندازە سختتر، طولانیتر و پر-مخاطرەتر خواهد بود!؟ واضح است کە دراین صورت، باید انتظار شارلی-ابدوها و سربریدنهای خیابانی بیشتر، انتظار خشونتهای بیشتر طآلبانی، داعشی و اللەاکبر گویان خیابانی را داشت! حتی انتظار هجمەهای مسلحانە و چماقدارانەی بیشتر از طرف نژادپرستان فاشیست و چماقداران سرمایەی کلان هم بیشتر میشود! پس بە قول “باب دیلان”، از چند فراز و نشیب باید بالا و پائین برویم تا بفهمیم، تا شیر-فهم شویم، پایەی اقتصادی امپریالیسم جهاني و سامانەها و دولتهای سرمایەی کلان، نە دمکراسی، نە احترام بە انسان و ارزشهای دمکراتیک، بلکە استبدادهای مدرن و وحشیگریهای مدرن را پیش پای جهانیان میگذارد! و ما هرروز، نمونەهای تازەتر و عجیبتر آنها را، تجربە میکنیم!

ما مردم، ما ٩٩ درصد کە خلع ید شدەایم، کە از قدرت سیاسی محروم شدەایم، باید با اتحاد و تشکل کارگري، قدرت خود را باز-یابیم و از ارزشهای خودمان دفاع کنیم! راە دیگری نیست! این راە ما، اما، پایەی مادی و اقتصادي دارد؛ بنا براین، بسیار محتمل است! اصلا آسان و بدیهی نیست اما زمینەی اجتماعی دارد؛ ممکن و میسراست و مهمتر از همە اینکە در حال وقوع است. جنبش جلیقە زردها در همین فرانسە، نزدیکترین نمونەی این واقعیتهاست. هفت تپە ها در ایران و میدان تحریرهای بغداد و بصرە و بیروت و شیلی و… حضور سوسیالیسم در انتخابات امریکا … نمونەهای دیگرند…

این جنبش، با ظرفیت تودەگیر و محلیش، میتواند سریعا، اسلامیسم را یا فاشیسم را فلج کند؛ فاجعەهائی نظیر سربریدن ها یا ماجراجوئیهای مسلحانەی فاشیستها را پایان دهد، مخاطرات جنگی و خشن را مانع شود و روز بە روزهم، راهمان، هموارتر شود!

از نظرات و راهنمائیهای خوانندگان، استقبال میکنم.