این شازده، “آبراهام لینکلن” نیست! (“جۆ بایدن” هم تحفەئی نیست؛ چنانکە “اوباما” هم نبود!)

سالها پیش، وقتی “اوباما” آمد سر کار، در استقبالش، این متن را نوشتم.

حالا هم، در استقبال “بایدن”، با تغیراتی اندک، بازنشر مینمایم:

 

 

“اوباما”، این شازدەی امپریالیزم که گویا آمده تا سمبل امیدی برای سرمایەی غرق-در-بحران باشد، میخواهد “آبراهام لینکلن” را تداعی کند! درعین حال، میخواهد به عوامفریبی “جان کندی” هم، تأسّی جوید که “مردم نباید انتظار داشته باشند امریکا کاری در حقشان بکند؛ بلکه باید خودرا مدیون بدانند که آنان برای “امریکا” (بخوان سرمایەداري امریکا) چه میکنند!”

ایشان اما، دیرآمده اند. “لینکلن”، رهبر یک سرمایەداري شکوفا و هنوز-مترقی بود که مثلا، بردگی را لغو کرد. اما حالا، یک قرنی هست که از آن سرمایەداري پیشرو، دیگر خبری نیست!  یک قرن و نیم پس از “لینکلن”، این سیستم ستمگر، چنان به گندیدگی امپریالیستی مبتلاست که رئیس جمهور شدن یک افریقایی-تبار برایش تکان-دهنده است! آری؛ این سیستم طبقاتی که مرحله ی نهایی امپریالیسمش آنرا تا مغزاستخوان پوسانده، هنوز از اینکه بخشی از انسانیت برده نباشد، یکه میخورد و وقتی یک رنگین پوست (هرچند  امتحان وفاداری خود به سرمایه را، در کسوت یک سناتور، صدبارهم پس داده باشد) به چنین مقامی میرسد، آنرا همچون واقعه یی “عجیب” ماههاست کە در بوق و کرنا میکند! این سیستم که لیاقت بشریت را، فقط، بردگی مزدی میداند، نه تنها چیزی بدهکار دموکراسی، به تعبیر بنیانگذاران آن، نیست بلکه نئو-لیبرالیسمش، با لیبرالیسم اولیەی سرمایەداري پیشرو قرن ١٨ و حقوق بشر آن، بەکلی، بیگانه است. این سیستم، کارگران را خاموش؛ زنان را تن فروش، ویا حجابي، و یا هردو؛ کودکان را نامطلوب و ترجیحا، نیروی ارزانتر در بازار کار، و کلیت انسان را، خوار و خفیف سود سرمایە، میخواهد!

 این شازده اما، در توهمی که ساده لوحان سیاسی به او دارند، شریک نیست! ایشان، نه تنها باجنگ و آوارگی که مدتهاست روتین سرمایه ی امپریالیستیست، مساله یی ندارند بلکه با وقاحت هرچه روشنتری از تجاوز سبعانه ی اسراییل به مردم غزه و همەی قانون شکنی های این مخلوق عجیب الخلقەی امپریالیسم انگلیس، دفاع میکنند وآنرا به منزله دفاع از کودکان معصومی که مورد تهدید بوده اند، تقدیس هم مینمایند!!

حتی میفرمایند که از بابت آنچه بر دست سلفهای خودش هم  گذشته، معذرتی نمیخواهند؛ به این معنی که نه از بابت ویتنام  و نه کودتای شیلی، نه از بابت کوبا و نەافغانستان و نەعراق، و نه بەخاطر تحمیل “خمینی” و اسلامیسمش به انقلاب ایران، توسط دولتهای غربی و مشخصا توسط “جیمی کارتر” هم-دمکراتش؛ و نه ازبابت خلق تروریسم اسلامی و نە آفریدن “طالبان”، از زبالەدان مذهب کپک-زدەی پاکستان و افغانسنان؛ و نە از خلق “حماس” توسط نوچەاش، اسراییل بەمنظور تفرقە در جنبش ناسیونالیستي رقیب فلسطینیش، پی ال اۆ؛ و نە از بابت بسیاری کلافهای سردرگم و جنایت-آفرین دیگر، خودرا بدهکار هیچ ستمدیدەیی نمیدانند!

با همەی این رسواییها، این پرنس امپریالیسم، اشک به چشمان توهم-زدەی بعضیها میآورد وچاپلوسان گرداگردش میخواهند توهمی را که سادەلوحان سیاسی دهه ی 1960 نسبت به “جان کندی” داشتند، بار دیگر، زنده کنند. ایشان که در اولین نطق خود، کمونیسم را کنار فاشیسم گذاشتند؛ بەعلاوە، بەدنبال پایین آوردن  توقع مردم و مشخصا کارگران بحران زده هستند که بازهم برای امریکایشان جان بکنند و نپرسند “امریکا برای آنان چه میکند”!

واقعیت امر، یک بازار بسیار عظیم و انباشته از ثروتی است که هرآن متمرکزتر میشود، پایەی مادی و اقتصادی استبدادهای گوناگون (اما در اساس همگون) سرمایه، در سراسر جهان است؛ حکومتهای قلدری که بدهکار هیچ دمکراسی و هیچ کنترلی از طرف آفرینندگان این ثروتها، نیستند! انسانهای خلاق و کارگری که آفریننده ی ثروت بیکران این سیستم هستند، خود اسیر آن شده اند و قادر به در-شیشە-کردن این دیو، نیستند.

چنانکه اشاره شد، “اوباما” در ساده لوحی مخاطبانش شریک نیست. حد اکثر وعده یی که او میدهد اینست که ماجراجوییهای نظامی سلفش را کنار میگذارد و با سنگسار-کنندگان، در ایران، مذاکره میکند و با خونخورارترین رژیمها، از در دیپلماسی وارد میشود! انصافا هم، سیستم چپاول و فوق سود را، چه حکومتی مناسبتر از حکومت حجاب و سنگسار در ایران؟! کارگران، چه بهتر که خاموش بمانند و در ایران به امام غایب و سفرەی حضرت عباس دخیل ببندند؛ در فلسطین، بەحملەی مداوم اسراییل، فکر کنند، نە به دستمزد و ساعت کار و سوسیالیسم؛ با اینها مشغول باشند و گرفتاری درست نکنند!

اما اگر این قدرتمداران دست دوم،  بازیگوشی را از حد بگذرانند؛ آنوقت دیگر صبر خداوندگار سرمایه، سر-خواهد آمد و به “گزینه” های دیگرش دست خواهد برد! وهمچنانکه شاه و صدام حسین را تنبیه کرد آنان را هم تنبیه میکند! اخیرا اما، با سربلند کردن مدعیان دیگری ، نظیر چین، روسیه و یا هند، در رهبری استبداد بازار، این گوشمالیهای اربابان ‌غربی، بەسادگی سابق نیست؛ و نیاز بیشتر “اوباما” به دیپلماسی، از اینجا ناشی میشودآ

آری؛ مدتهاست از امامزاده ی سرمایەی امپریالیستی، نە در شرق و نە در غرب، معجزه ی دمکراسی برنیامده. پس از دومین جنگ جهانی امپریالیستها، هرجا “مصدق”ی یا “عبدالناصر”ی پیدا شد، از طرف اربابان قیم دمکراسی، گوشمالی خورد! دمکراسیهای نیمه ی دوم قرن بیستم، ازدم، دمبریده و متناسب-شده با دیکتاتوری سرمایەی بزرگ جهانی، بوده اند. مضحکه ی پارلمانهایی نظیر کویت یا ایران را، و با به توپ بستن پارلمان روسیه از طرف “بوریس یلتسین”، رئیس جمهوری دردانەی “بیل کلینتون” را، “ولایت فقیه” ارمغان “جیمی کارتر” را، و یا بارزانی و طالبانی ارمغان “جرج بوش” را، این سیستم استبداد-زدە، میخواهد به جای دمکراسی، و به معنی کنترل مردم، بەما قالب کند! آنان، هرگاە مصلحت بازار بزرگ ایجاب کند، ابائی ندارند کە حماس و عباس را در فلسطین، ویا احمدی نژاد منتخب شورای نگهبان را در ایران، “دولتهای منتخب مردم” بنامند!

در مهد دمکراسی های قدیمی هم حتی، مدتهاست که پارلمانها وکنگرەهایشان،صرفا ابزار مشروعیت سرکوبند. این حقیقت انعکاس سیاسی بازار بسیار بزرگ و بی ترحمی است که جز استبداد سبعانه برای چپاول و برای تولید ناگزیر قوق سود، هیچ سیستم سیاسی ناشی از اراده ی مردم  را برنمیتابد.

بحرانها ی پیاپی و گسترش یابنده شاهد این مدعای دیرینەی ماست که این بازار و این سیستم امپریالیستی را، نه با تغیر دم-بریده ی شازده اوباما، بلکه با تغیر بنیادی این سیستم به کنترل مردمی و بە سوسیالیسم، مینوان از بحران درآورد.

امید که اعتصاب سراسری کارگران در فرانسه، و پیش از آن، اعتراضات مردم آتن و اخیرا اعتراض کارگران در روسیه تنها چند علامت آغازگر یک حرکت نوین سراسری حهانی علیه این بحران و احیانا کل نظام امپریالیستی سرمایه باشد. مشکل اما ضعف جنبش آگاه و متشکل طبقه ی کارگر  و آلترناتیو سوسیالیستی و کمونیستی در مقطع فعلی است. شرایط عینی چنین تحولی، اکنون از هر زمان گذشته آماده تر است. مهم اینست به چه اندازه بتوانیم از آن استفاده کنیم.

 

جلال ملکشاە، بە خاطرەها پیوست.

یکبار دیگر، مرگ یک شاعر، جلال ملکشاە، قصەی “هنر مقدس”، هنر متعهد و حتی کشمکش گرایشهای طبقاتي در عرصەی هنر را، بە میان آوردەاست.
یادداشتها، عمدتا، دلسوزي است برای شاعر و لعن و نفرین بە جمهوری اسلامی و روایت مخوف بودن زندانها کە واقعیتی آشکار است و شاعر را درهم شکستە. کمتر کسی بە همکاریهای جلال با زندانبانان اشارە دارد؛ در یک مورد هم “عذرخواهی” کسی را میبینیم از این بابت کە قدیمها، از همکاریهای جلال با همان زندانبانان شاکی بودەاست!
کسی منکر وحشیگری زندانبانان نیست؛ بەخصوص کە من خود، تجربەی زندان دارم و میدانم کە مقاومت بسیار سخت و غالبا غیر ممکن بودەاست! آری؛ در هم شکستن زندانی هم قابل ملامت نیست! و شکنجەگر هزار بار محکوم است! اما، در پاسخ آنانکە سنگ دلسوزی زندانیان شکنجەشدە را بە سینە میزنند و همکاران شکنجەگران را نمیبینند، باید توضیح دهم کە:
بسیارند همچو منی کە مقاومت را یکسرە، از مبارزە حذف نمیکنند؛ بە خصوص، همکاري با زندانبانان، آنهم در آن حدی کە نقل شدە است، برایمان قابل توجیە نیست. بنا بە تجربە و خاطرات زندەی نسل ما و زخمهائی کە از نارفیقان خوردەایم، میدانیم کە همکاریهائی دراین سطح با دژخیمان، نە معمول و عادی بودە و نە همیشە ناشی از اجبار! و نە قابل قبول میان مردم!
 
از این کە بگذریم؛ در عین حال نقدهائی هم شنیدە میشود کە:
 
این شاعر، هنگامیکە جنىش کارگری، حضور توانائی در میدان دارد، آرمانهایش محدود است بە یک ناسیونالیسم نەچندان خوشنام؛ بنابراین، مبارک همان ناسیونالیسمی باشد کە افق تنگش از سلیمانیە فراتر نمیرود و مرزهای دیگر این جهان اسیر سرمایە، آزارش نمیدهد!
 
اما این حقیقت هم امیدوار کنندە است کە حضور نقد طبقاتی و حضور مطالبەی کارگري از عرصەی هنر، مدافعین “هنر مقدس” را بە کنج جدل راندە و بە حالت دفاعي کشانیدەاست! این مارا قدمی جلوتر میبرد!
 
ذیلا هم، یادداشتی میبینید بە زبان کردي، از صفحەی یک دوست عزیز، عبداللە سلیمان مشعل:

 

جەلالی مەلەکشاه شاعیری بزووتنەوەی کوردایەتی مرد. مەلەکشاه شاعیر بوو و وە شاعیرێکی باش و شیعرەکانیشی تەژین لە شیعرییەت. بەڵام خەمی ناو دەقە شیعرییەکانی، خەمی ڕزگاری و یەکسانی و دادپەروەری کۆمەڵایەتی نەبوو. خەمی ئینسانی بەشمەینەتی کورد نەبوو .جەلالی مەلەکشاه شاعیرێک نەبوو لە سەنگەری چینایەتی کرێکارانی کوردستانەوە دەنگ هەڵبڕێت و دەق بنووسێت. ئەو گۆرانی بۆ کوردایەتی دەگوت و خەونی بە بە ئازادی کوردستانەوە دەبینێ لەژێر سێبەری دەسەڵاتی بۆرژوازی کوردیی.کرێکار و چینی کرێکاری کورد هیچ جێوشوێنێکی لە جیهانی شیعرەکانی مەلەکشادا نییە. سەرتاپای دیوانەکەی مەلەکشاه تاوتوێ بکە ئومێدێک بە جیهانێکی خاڵی لە ستەم و چەوسانەوەت بەرچاو ناکەوێت. بەڵێ مردنی جەلالی مەلەکشای شاعیر زیانێکی گەورەیە لە بزووتنەوە و شیعری کوردایەتی، نەک لە ئەدەب و شیعری رادیکاڵی شۆڕشگێرانە.

Image may contain: 1 person, beard and close-up

چند سر بریدەی دیگر، تا اتحاد ما؟؟

اسلامیسم بازهم جنایت آفرید! سیستم ضد بشری سرمایە، بستر انواع ماشینهای جنایت سیاسیست! این سیستم، ازجملە، از کارآئي سامانەی جنایتکارانەی اسلامیستي، بهرە میبرد! از یک طرف، ظرفیت سبعانەی اسلامیسم را علیە هرگونە صدای آزادیخواهی، علیە آزادی بیان و علیە زن بەکار میگیرد و در وسط خیابان پیشرفتەترین کشورها، سر می بڕد؛ از طرفی دیگر، صفوف فاشیسم و نژاد-پرستي را، در اروپا و امریکا، سامان میبخشد و علیە مهاجران فلکزدە بە میدان میآورد! و البتە بدون احساس هیچ مسؤلیتی کە چقدر اوضاع از کنترل خارج شود و بیگناهان قربانی شوند!

اگر میگوئیم امپریالیسم بە پایان هرگونە دمکراسی و آزادیخواهی رسیدە؛ این پیش-بینی داهیانەی را، لنین، صد سال پیش بەمیان آورد! این لنین و بلشویکها بودند کە در اعتراض بە جنگ جهانی سرمایەداران، در ابتدای قرن گذشتە، نکبت امپریالیسم را بەجهانیان شناساندند! این لنین و رفقایش بودند کە امر دفاع از ارزشهای دمکراتیک را، امر طبقەی کارگر پیشرو و امر سوسیالیسم و کمونیسم، دانستند.

آری؛ این جنبش ما، جنبش کارگری کمونیستي آگاە است کە باید صفوفمان را هرچە متحدتر و قدرتمندتر کنیم و یکی از اهدافمان را، کە پایان دادن بە عربدەکشی و بە جنایات آشکار خیابانی اسلامیسم و بە جنایات فاشیسم است؛ عملی کنیم! آری؛ منظورمان آچمز کردن این هردو سامانەی جنایت: اسلامیسم و فاشیسم است کە هردو از ذریتهای دوقلوی سرمایەداری اند! در اشل بزرگتر هم، بیرون راندن همەی دیناسورهای پایان تاریخ سرمایە را در دستور داریم تا این زندگی زیبا را کە ساختەایم، محافظت کنیم! برای رهائی زن، رهائی مرد و رهائی کودک، برای آزادی کل انسان از فرهنگ بردگی مزدی، از این نظام و هرگونە اسارت انسان در اقتصآد و مناسبات نابرابر، تلاش میکنیم!

اما هر از گاهی، چاقوکشان این نظام، فرزندانمان را سلاخی میکنند تا زهر چشمی از ما بگیرند؛ چند بار دیگر سرهای بریدەی مردم بیگناە باید شهادت دهند کە این سیستم، ارادەی دفاع از امنیت ما، از آزادیها و ارزشهای دمکراتیک و لائیک ما  را ندارد؟! نە آن ارادە را دارد و نە آن توانائی را کە از ارزشهای ما دفاع کند!

ما، در عوض، چە نیروئی داریم؟! نیروی ما، نیروی ٩٩ درصدی کارگران و مردم فرهیختەئی است کە موقعیت مادی و اقتصادیمان، منافع و زندگی روزمرەمان، بەخطر افتادە و نەتنها نیازمند کە درخور ارزشهای دمکراتیک و انساني هستیم! ما باید این متحدان واقعی خود را، نەتنها درایران، کە در فرانسە، در اروپا، آمریکا و همەی جهان بە میدان آوریم؛ جنبش کارگري را، جنبش دگرگۆن-ساز کارگران کمونیست کە نیروی اصلی کمونیسم هستند را، در هر شهر و در هر منطقە و هر جا کە دستمان میرسد متشکل سازیم، جنبش جهانیمان را، آگاهتر و متحدتر نمودە، از جملە در این عرصە، بە میدان آوریم.

البتە، این اصلا در تناقض نیست با فشار آوردن بە دولتهای سرمایە، کە ادعای جدائی مذهب از دولت را دارند! باید بتوانیم بە آنان هم گوشزد کنیم کە بدون ریاکاری و بدون ملاحظەهای سخیف اقتصادی، فورا، بەعنوان یک ارزش مهم دمکراتیک، مذهب را کاملا از دولت و از قدرت دور کنند و واقعا آنرا بە امر خصوصی و بە کلیساها و مساجد و غیرە برانند! اما چطور میتوانیم بە این دولتها فشار آوریم؟؟ نیروی ما برای این فشارآوردن، از کجا میآید؟ از کجا، جز همین جنبش کارگری و اعتصابات و حرکات اعتراضی این جنبش؟؟ آری؛ نیروی ما همین مردمان، همین کارگران آگاە و مبارز است. با بسیج کردن کمونهای کارگری، همچنین میتوان، حتی بەطرزی مؤثر، تحرک اسلامیستهای گردن-زن را، در محل کار و زندگیمان فلج کنیم!  همچنین فاشیستهای آدم-کش مسموم بە نزاد-پرستي را، میتوانیم، بە کمک همین کمونهای کارگري، فلج کردە و بە جنایاتشان لگام زنیم و حتی پایان دهیم!

اکتفا کردن بە لابە و زاري نزد کارگزاران سرمایە، یا بە “افشاگری” از دولتهای سرمایە کە گویا معیار دوگانە دارند، در بهترین حالت، سادەلوحی مارا مینمایاند! چرا این دولتها و این سامانەها بەما کمک کنند؟؟ این دولتها کە طشت ریا کاریشان از بام افتادە و افشاشدە اند؛ کە در حرف مدافع ارزشهای دمکراتیک اند اما در عمل، دست در کیسەی رژیمهای مستبد سرمایە دارند؟! دست در جیب استبدادهائی نظیر ایران و عربستان و غیرە دارند، بر تاخت و تاز آنان بر حقوق زن و مرد کودک، بر حقوق بشر، چشم میپوشند و حتی همدستشان میشوند! اینان، باید با فشارما و متحدان ما، روبرو شوند؛ باید ناچار شوند کە از منافعی چشم بپوشند و بە شعارهای عامەپسند ارزشهای دمکراتیک عمل کنند!؟ اگر فشاری بر آنها نباشد، تنهآ در فریبکاریشان جریتر خواهند شد!؟

البتە، ما در این سازماندهی اتحاد و آگاهی، راە دراز و دشواری در پیش داریم؛ اما راە دراز و دشواری راهم رفتەایم! بەعلاوە، این راە ما، هرچند طولانی و هرقدر سخت، کوتاهترین و آسانترین راە است! راەهای دیگر راە سرمایەدارانست؛ سرمایەدارانی کلان کە با ثروت نجومی، دیگر از سرمایەی رقابتی قرون گذشتە (کە مدافع ارزشهای دمکراتیک بود) فاصلە گرفتەاند و آشکارا، پایگاە اجتماعی-اقتصادی استبداد هستند! راەحل سرمایەداري، بەجلو نیست؛ بلکە بەعقب است! بنا بر این نە در جهت حل مشکلات بلکە، چنانکە در این چند دهە دیدەایم، در جهت آفرینش طالبان، خمینیسم، داعشیسم، نژادپرستي و فاشیسم است؛ در جهت نفی و محو دمکراسیست. ناگفتە پیداست کە این بی-راهە، چە اندازە سختتر، طولانیتر و پر-مخاطرەتر خواهد بود!؟ واضح است کە دراین صورت، باید انتظار شارلی-ابدوها و سربریدنهای خیابانی بیشتر، انتظار خشونتهای بیشتر طآلبانی، داعشی و اللەاکبر گویان خیابانی را داشت! حتی انتظار هجمەهای مسلحانە و چماقدارانەی بیشتر از طرف نژادپرستان فاشیست و چماقداران سرمایەی کلان هم بیشتر میشود! پس بە قول “باب دیلان”، از چند فراز و نشیب باید بالا و پائین برویم تا بفهمیم، تا شیر-فهم شویم، پایەی اقتصادی امپریالیسم جهاني و سامانەها و دولتهای سرمایەی کلان، نە دمکراسی، نە احترام بە انسان و ارزشهای دمکراتیک، بلکە استبدادهای مدرن و وحشیگریهای مدرن را پیش پای جهانیان میگذارد! و ما هرروز، نمونەهای تازەتر و عجیبتر آنها را، تجربە میکنیم!

ما مردم، ما ٩٩ درصد کە خلع ید شدەایم، کە از قدرت سیاسی محروم شدەایم، باید با اتحاد و تشکل کارگري، قدرت خود را باز-یابیم و از ارزشهای خودمان دفاع کنیم! راە دیگری نیست! این راە ما، اما، پایەی مادی و اقتصادي دارد؛ بنا براین، بسیار محتمل است! اصلا آسان و بدیهی نیست اما زمینەی اجتماعی دارد؛ ممکن و میسراست و مهمتر از همە اینکە در حال وقوع است. جنبش جلیقە زردها در همین فرانسە، نزدیکترین نمونەی این واقعیتهاست. هفت تپە ها در ایران و میدان تحریرهای بغداد و بصرە و بیروت و شیلی و… حضور سوسیالیسم در انتخابات امریکا … نمونەهای دیگرند…

این جنبش، با ظرفیت تودەگیر و محلیش، میتواند سریعا، اسلامیسم را یا فاشیسم را فلج کند؛ فاجعەهائی نظیر سربریدن ها یا ماجراجوئیهای مسلحانەی فاشیستها را پایان دهد، مخاطرات جنگی و خشن را مانع شود و روز بە روزهم، راهمان، هموارتر شود!

از نظرات و راهنمائیهای خوانندگان، استقبال میکنم.

شریک قتل ساموئل پتی، دادخواهی نمیکند! دادخواهی، امر جنبش کارگری است!

قتل ساموئل پیی در پاریس، در ادامەی جنایات اسلامیستهاست.
اسلامیسم، یک پدیدەی مدرن سرمایەی امپریالیستیست؛ حقیقتی کە چنان روشن است کە قصد ندارم در این نوشتەی کوتاە بەاثبات آن بپردازم؛ تنها بە چند نمونە اشارە میکنم:
– آمدن طالبان از زبالەدانهای افغانستان و ارتش پاکستان و پول عربستان و رهبری سیا، علیە سوڤیەت تازە امپریالیست اشغالگر…
– آمدن خمینی از پاریس و بەخاک افتادن ارتش شاهنشاهی، تحویل دستگاە سرکوب توسط ژنرال آمریکایی هوایزر، بە دستگاە روحانیت و سرکوب انقلاب بە کمک از جملە حزب تودە…
– آمدن داعش توسط اسرائیل و عربستان و قطر و با دخالت آشکار سناتورهای محترم…
اینها و بیش از اینها، با هماهنگی قدرتهای اروپایی و آنچە اسلامپناهی آنان میخوانیم و با هماهنگی کم و بیش بدگمانانەی شرکای روسی و چینی، آخرین میخها را بر تابوت دمکراسی بورژوایي میکوبد!
حال، با قتل ساموئل پتی در پاریس و همچنین مهدی امین در تورنتۆی کانادا، اسلامیسم، عربدە میکشد و دولتیای اسلامپناە زوزە میکشند!
بەخیابان آمدن مردم در فرانسە، داستان دیگریست و اتفاقا در جهت پاسخ درست مشکل!
آری؛ این جنبش ماست کە پاسخ را میدهد؛ جنبش مردمی؛ با یک اما!
اما، این جنبش، باید بە روشنی راهش را جدا کند!
جنبش مردمی نیازمند یک افق روشن مستقل است کە توهمی بە قدرتهای اسلامپناە نداشتە و در برابر توطئەهای اسلامیستی سرمایە، تاکتیک و شعار روشن داشتەباشد! تنها پناهگاە ارزشهای دمکراتیک هم، امروز، نە امپریالیسمی کە نیازهای سرمایەی کلان بە استبداد عریان را پاسخ میدهد و بە استبدادهای هرچە عریانتر متوسل میشود؛ کە ما، جنبش کارگري و کمونیسم این طبقە است …
جنبش امپریالیستی سرمایە، بە تبع منافع سرمایەی کلان، بیش از یک قرن است کە بە استبداد، فاشیسم وضدیت با دمکراسی گرایش دارد. علاوە بر جنگهای جهانی و منطقەئی، موح اخیر فاشیسم و در چند دهەی اخیر، اسلامیسم و داعشیسم، چشمەهای آشکار این ترفندها بەشمار میروند.
جنبش کمونیستی و دمکراسی شوراٸی آن، بەمثابەی سنگرهای دفاع از ارزشهای دمکراتیک، باید بەکمک گرقتەشوند تا بتوانیم از تکرار چنین فجایعی جلوگیری کنیم.

پدیدەی شجریان و برخی ناگفتەها

 
مرگ شجریان، هفتەی گذشتە، بازتابهای گستردە داشت. بسیاری، در بارەی صدایش، مهارتش در سازها و ردیفها وغیرە نوشتنە؛ گروهی در موافقت و یا مخالفتش، نوشتندو …. بزرگترین رسانەهای فارسی زبان، گوی سبقت از هم ربودند؛ او را، در کنار جرج واشنگتن، تا نویسندەی قانون اساسي نوین برای ایران آیندە، بالا بردند!!
با همەی اینها، نکاتی ناگفتەماندە است! هدف این نوشتە، تکرارگفتەها نیست بلکە بە ناگفتەئی میپردازم کە بەجا میبود عنوان شود: تعلق طبقاتی هنر شجریان؛ آری؛ نەتنها تعلق طبقاتی شخص او بلکە تعلق طبقاتی هنر او!
ابتدا، لازم بە توضیح است کە بنا بە یک اصل کم و بیش پذیرفتەشدە در علوم اجتماعی: کشمکش طبقاتی هر جامعە، در تحولات اجتماعی آن جامعە، نقش محوري دارد! اینکە مشکلات اجتماعی، نظیر فقر، جنگ، نابرابری، زن-ستیزي یا بیگانە ستیزي و … ریشە در منافع طبقاتی طبقەی حاکم (در حال حاضرسرمایەداري) دارد، امروزە، مورد قبول بخش مهمی از پژوهندگان است.
 
آنچە من میخواهم برجستە کنم و ممکن است همنظرانم بە فراوانی همنظرانم در اصل بالا نباشند، اینست کە پلەخانف هم خاطرنشان کردە: هنر هم یک عرصەی اجتماعیست و بەتبع آن، میدان کشمکش و مبارزەی طبقاتی است! 
 
پیچیدگیهای خاص هنر، البتە، مسألە را بیشتر نیازمند توضیح میکند. گرچە مثلا، در هنر شعر، رمان هنر نمایشنامە، این حقیقت، آسانتر تعقیب میشود؛ توجەتان را بە آثار بزرگانی نظیر گورکی، ناظم حکمت و برتولت برشت و … جلب میکنم کە این حقیقت در آنها آشکارتر است؛ در حالیکە آثار پیچیدەتری نظیر موزیک بتهۆڤن و نقاشی داوینچی میتوان برشمرد کە تعقیب کشمکش طبقاتی معاصر آنان، در چنین آثاری، آسان نیست؛ گرچە، این آشکار است کە بتهۆڤن و داوینچی و یک برآمد درخشان هنري، محصول اوجگیری سرمایەداری پیشرو سدە های ١٥ تا ١٧ و پس از آن بودەاست!
در طرف مقابل ما در ایران اما، گذشتە از ادبیات و شعر و فیلم و سینمای رژیمی، نوحەخوانی و دستەگردانی و سینەزنی هم، شعر و تئاتر طبقەی حاکم فعلی در ایران است کە دارای بار هنری هم هست؛ بسیج کنندەاست و در جهت منافع این طبقە، آشکارا، تأثیرگذار است. و اما موسیقی ایرانی؛ این زنجمورەی سراسر گریە کە یکبار هم شاملو، طی یک سخنرانی درسال ١٩٩٠، در دانشگاە کالیفرنیا پنبەاش را زد و در لینک زیر میبنید؛
https://www.facebook.com/sina.stein.566/videos/1452152368310498/?t=69
برای احساسات موسیقائي عامیانەی شنوندگانش هم یک زنجیر و یک اسارت بودەاست …
در چنین نوشتەی کوتاهی، مجال بحث تئوریک علم الاجتماعي، در بارەی تعلق طبقاتی هنرنیست؛ وگرنە، من روی این مبحث کار کردەام. از طرفی، نیازی هم نمیبینم کە برای توضیح تعلق هنر شجریان بە علاقمندیهای یک طبقەی اجتماعي، حتی تعلق آشکار ایشان بە جناح ملی-مذهبی بورژوازی ایران، وارد پیچیدگیهای خاصی بشوم.
شجریان، در اوان جواني، از قرائت قرآن شروع کردە و خیلی زود، سر از رادیو-تلویزیون زمان شاە درآوردە؛ شرکت عاجلش در مراسمهای شاهنشاهی، خود نشانیست از درخور بودن هنرش، برای حاکمیت وقت کە هم شیعەی شاهنشاهی بود و هم ناسیونالیست عظمت طلب و بە این معنی هم ملی بود، هم مذهبی! همزمان، ملک-مطیعی با کارهائی مثل فیلم “قیصر” و وحدت در “عروس فرنگی” و آل احمد با “غرب-زدگی”ش، همان سموم ملی-مذهبي را بە خورد مردم میدادند! بەجاست توجە کنیم کە آن گشایش انقلاب بورژوازی کە با رنسانس اروپا تداعی میشود، هرگز در ایران (و مناطق دیگری در جهان) روی نداد! بە قول یک عزیز از دست رفتە، بورژوازی ایران، هموارە، زیر شنل ارتجاع سلطنتی-مذهبی، ناخنش را میجویدە!
پس از “های جک” مسلحانەی انقلاب ما، توسط ارتش بورژوازی امپریالیستی ملی-مذهبي، (بخوان شاهنشاهی) در سال ٥٧ و تحویل دادن دستگاە سرکوب، بە جریانی کە بسیار باب طبع ملی-مذهبیها بود و توسط خمینی نمایندگی میشد، لااقل در اوائل، همەچیز ملی-مذهبی جلوە میکرد: “استقلال، آزادي، جمهوری اسلامي”! بگذریم کە استقلال و آزادي، تنها، طنزهای تلخی بودەاند و فقط بخش آخر شعار: “جمهوری اسلامي”، آنهم خالی از هر مفهوم جمهوری، همچون تناقضی تلختر، باقی ماند.
جناح ملی-مذهبی، الآن هم. با همەی بی مهري کە از جناح رادیکاڵ (بخوان: جناح وقیحتر) نظامشان، میبینند، باز بر بازگشت بە “دوران طلائی” اعدامهای دهەی ٦٠ اصرار دارند و رهبرانشان، از جملە همین شجریان، تمایل چندانی ندارند کە از جنایات دوستانشان در آن دهە، صحبت کنند!
 
در نوشتەهای فراوان دربارەی ایشان هم، آشکارا آمدە کە شجریان، طی همین دهەی ٦٠ و دهەی بعدهم سرودخوان (نەتنها آواز خوان و “ربنا”خوان، بلکە سرودخوان) آنان بودە است؛ البتە، مثل هر موسوی، سازگارا، سروش، مهاجرانی و نظایر! اما نە شجریان و نە هواداران ایشان، این سرودخوانیها را کار سیاسی بەحساب نمیآورند و با توسل بە شارلاتانیسم و خرافەی “هنر مقدس غیر سیاسي”، میفرمایند: ایشان هنرمند هستند و “سیاسي نیستند”!
گرفتاری خیلیها بە خرافەی اثنی عشري، و حتی کل مذهب و یا ناسیونالیسم در اشکال گوناگون آن، برای پیشروان جامعە، شناختە شدەاند و رسانەهای فراوانی دل در غم آن دارند؛ اما همین آگاهی کە “هنر غیر سیاسي” یک خرافە است، در میان پیشروان هم، هنوز کار روشنگرانە و صبورانە لازم دارد!
اینجا، من، روشن و صریح؛ میخواهم عنوان کنم کە نە استاد شجریان و نە هنرشان، مستقل نیستند؛ بلکە سیاسي هستند و بە جناح ملی-مذهبی بورژوازی امپریالیستي در ایران، تعلق دارند! میدانم کە بەهمین خاطر، مورد شماتت خرافەزدەگانی کە هنر را مستقل از مبارزەی طبقاتی و مستقل از سیاست میدانند قرار خواهم گرفت؛ تنها، امیدوارم از در بحث سالم و دیالوگ وارد شوند و نزاکت لازم را رعایت کنند!
 
یادم هست، پیش از اعتراضات ٨٨ و پیش از مغضوب شدن ملی-مذهبی ها در ایران خامنەئی-زدە، شجریان، بە منظور اجرای کنسرتی بە استکهلم سوئد آمدەبود. آن زمان، ایرانیانی کە جمع شدەبودند بە ایشان و همکاریهایشان با رژیم، اعتراض کردند و کنسرت بەهم خورد! شجریان، در آن ماجرا هم، بە همان خرافەی هنر غیر سیاسی متوسل شد و گفت کە او اهل سیاست نیست و این معترضان هستند کە ماجرا را سیاسي میکنند! (نقل بە معنی) ناگفتە پیداست و آشکارا هم میدانست کە خودش، چەاندازە سیاسی بود؛ اما آگاهانە، دروغ میگفت و بە خرافەی “هنر غیر سیاسی” پناە میبرد؛ جعلی کە تا کنون هم ادامە دارد! این کلاە، چنانکە گفتم، سر خودش نرفتە و همیشە کار و برخورد و هنرش، آکاهانە، سیاسی بودە است! اصراری کە بر این خرافە دارد خطاب بە ماست؛ امثال او میخواهند ما سیاسی نباشیم و هنرمان سیاسی نباشد! میخواهند این سلاح را از ما بگیرند! اگر کسی میخواهد فریب بخورد، برایش متاسفم اما من مشتری این دکان نیستم!
 
پس از اعتراضات ٨٨ و خس و خاشاک نامیدە شدن معترضان از جانب حکومت، ایشان در این جدال سیاسی جانبدار میشوند و میگویند کە صدای آن خس و خاشاک هستند… اما باز هم از پناهگاە خرافەی “غیرسیاسي بودن هنر”، بیرون نمیآیند! هم خودشان و هم طرفدارانشان، ایشان را، و مصرانە هنرشان را. غیر سیاسی جلوە میدهند؛ مقدس میدارند و مبرا از انتقاد!
در کامنت طرفدارانشان، میبینم کە عضونبودن ایشان در احزاب سیاسي را، بەعبارتی غیر تشکیلاتي بودن ایشان را، سند غیر سیاسي بودن شجریان و بە طریق اولی، غیر سیاسي بودن هنرشان میدانند کە اینهم چیزی نیست جز عامیگري در سیاست! چە بسیارند فعالان سیاسي کە عضو هیچ حزبی نیستند! مگر خامنەئی عضو کدام حزب است؟!
همچنین، ازاین فرصت استفادە میکنم و توجە خوانندەی حقیقت جو را بە این حقیقت جلب میکنم کە هنر طبقاتیست؛ و در این مورد، هنر بورژوا امپریالیستي، هنر خدمتگزار بورژوازی ملی-مذهبي است و آشکارا در خدمت امپریالیسم (اعم از غربی یا شرقی یا شمالی یا شرق دوری و …) میباشد. بنا براین، هنر مردمی (هنر متعهد، پیشرو یا با هر عنوان دیگری) نیاز دارد خودرا از منافع و علائق طبقەی حاکم متمایز نماید و با طبقەی اجتماعی پیشرو جامعە، خودرا تعریف نماید! ضروریست کە مرز-بندی هنر مردمی، پیشرو با این جریانات ضد مردمی روشن باشد؛ وگرنە، بورژوازی ملی-مذهبی و سینەزنی کنندگان هم، داخل مردم-جماعتند و هنر خود را مردمی مینامند!
هنر مردمي، چنانچە خود را کارگري، بە معنی تعلق بە افق و دورنمای رهائي کارگري، بە منافع و مصالح طبقاتی کارگر و سوسیالیسم این طبقە تعریف نکند، این توهم را دامن میزند کە گویا، مقبول انبوهی از مردم بودن، کافیست و کارکرد هنر یا افق اجتماعی اثر هنری، اهمیتی ندارد! در برابر، لازم است ما، افق کارگری و سوسیالیستي هنر خود را تعریف کنیم و احساس هنری خود را هرچە روشنتر، در مسیر شادی و بهرەمندي تودەی مردم، در مسیر اگاهی و روشنگری، در مسیر رهائي از رنجها و رهائی از موانع پیشروی، هدایت کنیم. بدون این روشنگریها هم هنر، با افق سوسیالیستي، آفریدە میشوند و بە احساس و هیجان و شور انقلابی هم دامن میزنند اما چە بهتر کە با روشن شدن مسیر، راهش را هموارتر کنیم و کوششهای پربارتری داشتەباشیم… 
  میدانم کە بحث پیچیدەایست و حالاها باید روی آن کار شود، اما “هنر کارگری” آن کفر و آن زندقەایست کە من میخواهم از آن دفاع کنم! میدانم کە حتی برخی رفقای سابقم، چپ-چپ نگاە میکنند و یاد داغ و درفش ستالین در برخورد با هنر در شوروی آنزمان میفتند!
با این همە: زندەباد هنر کارگري!
همین جا، میخواهم، مرز بندي خود را با گرایشهای مستبدانە و امپریالیستێ نوع شرقی هم کە با ستالینیسم تداعی میشود، داد بزنم! و بگویم کە ما، دهەهاست و بسیار پیش از برآمد تودەئی-آل احمدی، ملی مذهبي، آن امپریالیسم شرقی را هم رسوا کردەایم و گرایشات هنری مربوط بەآن را، زیانبخش و بیراهە، شناساندیم. گفتیم و میگوئیم کە اینها، نوع کمتر-شناختەشدەئی از بورژوازی امپریالیستي هستند کە در سراسر جهان، توانستەاند جنایات و زشتیهای خود را بەنام ما و بەنام انقلاب کارگری اکتبر ما بنویسند، کە خود، حدیث بازهم مفصلتری است!
در پایان تکرار میکنم کە از بحث سالم، چە در تقابل و چە در همراهي، استقبال میکنم؛ امیدوارم شارلاتانیزم بورژوازی متخاصم ما، درعکس العمل طرفهای بحث ما، منعکس نشود.